printlogo


نگاهی به قالب‌های قصیده، شعر نیمایی و سپید بر اساس آرای ساختارگرایان
قافیه ثابت « تجدد» در شعر معاصر ایران

کاظم هاشمی
شاعرومنتقد ادبی

آیا قالب می‌تواند به خودی خود، اندیشه را ساز و کار ببخشد یا خود را به صاحب اندیشه تحمیل کند؟ اینکه اندیشه‌ورزان جهان مدرن، تا توانستند در دل قرن بیستم به ساختارهای کهن ادبی تاختند، صرفاً یک تسویه‌حساب بود و حرکتی کینه‌توزانه، یا بر مبنای تسلط یک تفکر جمعی بر جهان روشنفکرانه شکل گرفت؟ ایدئولوژی غالب، تا چه حد به شکل‌گیری این موضع‌گیری فلسفی-هنری کمک کرد و ما ایرانیان، تا چه حد متأثر از این رویکرد جهان مدرن که خارج از مرزهای ما شکل گرفته بود، با هنر پرافتخار خود، شعر، به قرن بیستم پا نهادیم؟

ساختارگرایانی چون لوکاچ، آلتوسر، ماشری و گلدمن معتقدند که ساختار جامعه بر ساختار اثر ادبی تأثیر می‌گذارد به عبارت دیگر ساختار اثر ادبی تحت تأثیر ساختار جامعه است. از نظر گلدمن اثر ادبی مستقل از آفریننده و وابسته به یک گروه است و این گروه جزئی است از ساختار اجتماعی، اقتصادی و سیاسی دوره‌ای معین. پس هر اثر ادبی دربرگیرنده جهان‌بینی گروه است؛ چراکه جهان‌بینی فرآورده‌ای گروهی است. بنابراین کارپرداز اصلی اثر، گروهی است که این جهان‌بینی در درون آن تدارک یافته است نه آفریننده که فقط کارگزار است. در واقع از نظر ساختارگرایان این ساختار جامعه است که ساختار اثر را شکل می‌دهد. ساختارگرایی، آفریننده را پرورده تولیدات فرهنگی جامعه می‌داند و فردیت او را با جبرگرایی اجتماعی از او می‌گیرد. در واقع ساختار ذهنی افراد را ساختار اجتماعی شکل می‌دهد. به عبارت دیگر، ذهنیت و فرهنگ بشر را موقعیت اقتصادی و طبقاتی او روشن می‌سازد. از نظر آلتوسر جامعه و ساختارهای اجتماعی بر افراد و کنش‌های او مسلط است. به تعبیر دیگر، انسان‌ها تحت الزام ساختارها هستند و از خود اراده آزاد ندارند. در واقع، اذهان به هیچ وجه آزاد نیستند، بلکه گمان می‌کنند که آزادند. در واقع این فرد نیست که برای خود دارای ایدئولوژی است، فکر می‌کند و تصمیم می‌گیرد بلکه او محصول روند تاریخی و اجتماعی و مادی است. «از دیدگاه آلتوسر، ایدئولوژی، بسیار زیرکانه‌تر، فراگیرتر و ناخودآگاه‌تر از مجموعه‌ای از آموزه‌های آشکار است. ایدئولوژی، همان محیطی است که در آن رابطه خود با جامعه را پدید می‌آورم، قلمرو نشانه‌ها و اعمال اجتماعی که مرا به ساختار اجتماعی پیوند می‌دهد و احساسی از انسجام هدف و هویت را به من ارزانی می‌دارد. ایدئولوژی در این مفهوم می‌تواند شامل عمل رفتن به کلیسا، شرکت در رأی‌گیری و رعایت حق تقدم زنان در ورود و خروج باشد؛ ایدئولوژی می‌تواند نه تنها تمایلات خودآگاهی از قبیل وفاداری عمیق من به سلطنت را شامل باشد، بلکه شیوه لباس پوشیدن، نوع اتومبیل و تصویرهای کاملاً ناخودآگاه من از دیگران و خودم را نیز دربربگیرد.»(ایگلتون، پیش‌درآمدی بر نظریه ادبی) پیر ماشری هم در کتاب «نظریه‌ای در باب تولید ادبی» می‌گوید: اثر ادبی تحت سیطره ایدئولوژی است. به تعبیر لوک فرتر ایدئولوژی شامل جریان‌ گفتمان‌ها، تصاویر و ایده‌هایی است که در تمام زمان‌ها ما را احاطه کرده‌اند؛ در درون آنها متولد شده‌ایم؛ رشد کرده‌ایم و در آن زندگی، فکر و عمل می‌کنیم. به این کلمات توجه کنید: «مردانگی، قول مردانه، جوانمردی، نامردی، ضعیفه، ناقص العقل» و... این مثال‌ها نشانگر آن است که مردسالاری بر جامعه حاکم است و زن‌ها در حاشیه قرار دارند. در واقع چون مردها قدرت را در دست دارند زبان هم زبان مردسالار و ضد زن است. با زبان ضد زن، زن چگونه می‌تواند فکر کند؟! به تعبیر آلتوسر، تمام واژه‌هایی که از طریق آنها هستی خود را درک می‌کنیم از قبل آغشته و آلوده به ایدئولوژی هستند. پس این کلمات و اصطلاحات از ذهنیتی پرتاب می‌شوند که نظام مردسالاری را تجربه کرده است. مختصات این نوع زندگی در ناخودآگاه ریشه دوانده و در زبان خود را نشان می‌دهد.
قالب قصیده: زمانه شاه و رعیت
وقتی کتب تاریخی را می‌خوانیم می‌بینیم که ساختار جوامع ساختار «شاه و رعیتی» بوده است که در یک طرف شاه و در طرف دیگر رعیت قرار دارند. تاریخ نشان می‌دهد که همیشه یک قدرت (بخوانید سلطان) در رأس قرار داشته و بقیه از او اطاعت می‌کردند. به عبارت دیگر همان‌گونه که مارکس معتقد بود تاریخ، تاریخ جنگ طبقاتی است که در یک طرف آن قدرت (برده‌دار، ارباب، شاه، سرمایه‌دار) و در طرف دیگر برده، رعیت و کارگر قرار دارد. در چنین جامعه‌ای قدرت سعی می‌کند اذهان را به بردگی بکشد و ساختار ذهنی افراد را آن طور که می‌خواهد شکل دهد و از این طریق مشروعیت یابد و خود را حفظ و بازتولید کند. (رجوع شود به کتاب بازتولید از بوردیو و ایدئولوژی و سازوبرگ‌های ایدئولوژیک دولت از آلتوسر). می‌توان گفت این نوع ساختار اجتماعی که در یک طرف آن «خدایگان» و در طرف دیگر «بندگان» قرار دارند در شکل‌گیری قالب قصیده تأثیر بسزایی دارد. وقتی ساختار جامعه از دو عنصر «ارباب و برده» یا «شاه و رعیت» تشکیل شده باشد، ذهن و زبان هم از همین دو عنصر شکل خواهد گرفت. هم از اینجاست که می‌گوییم ساختار جامعه، ساختار اثر ادبی را تعیین می‌کند. قصیده زیر از فرخی سیستانی در مدح محمود غزنوی است:
 همی تا خسرو غازی خداوند جهان باشد
جهان چون ملکش آبادان و چون بختش جوان باشد
چنان باشد جهان همواره تا شاه اندران باشد
ازیرا کو فرشته‌ست و فرشته در جنان باشد
بهار از عارض خوبش همانا نسبتی دارد
که ایدون دلگشا و دلپذیر و دلستان باشد
گذشته از اینکه قالب قصیده بیشتر در خدمت قدرت است؛ به نظر می‌رسد صورت شعری آن نیز برگرفته از ساختار جامعه و قدرت است. در واقع صورت شعری قصیده هیچ فرقی با ساختار جامعه خودکامه ندارد. همان‌گونه که در جامعه خودکامه یک تن فرمان می‌دهد و بقیه فرمان می‌برند در قالب قصیده نیز چنین است؛ قافیه(شاه) حکم می‌راند و ابیات(رعیت) در مقابلش گردن خم می‌کنند. می‌توانیم «وزن» را هم در کنار قافیه قرار دهیم. در جامعه، شاه و در قصیده، قافیه همه‌کاره است. در واقع بیت‌های قصیده را می‌توان همان خانه‌های رعیت در نظر گرفت که همه مطیع اوامر شاه (قافیه)اند و به‌دنبال او می‌آیند. کوتاه سخن آنکه می‌توان گفت ساختار استبدادی جامعه در شکل‌گیری قالب قصیده بی‌تأثیر نبوده و قالب قصیده به نوعی ساختار استبدادی جامعه و قدرت را بازتولید می‌کند. بعدها شاه جای خود را به معشوق و پیر و مراد می‌دهد.
‌ شعر نیمایی: نه گفتن به شاه، آری گفتن به مشروطه
از اواخر دوره قاجاریه و بعد از مشروطه اوضاع دگرگون می‌شود. اگرچه قصیده تا دوره رضاشاهی و کمی بعد از آن رواج داشت اما پس از آن دوره دیگر رفته‌رفته به فراموشی سپرده شد و جز معدودی از شاعران بدان نپرداختند. اگرچه بعد از مشروطه، شاه داشتیم اما اوضاع دیگر مثل گذشته نبود. ورود اندیشه‌های مترقیانه و آشنایی روشنفکران با نظریه‌های سیاسی مختلف و اعزام دانشجو به خارج و غیره باعث شد که اوضاع جامعه تغییر کند. اگر شاعری چون بهار قصیده‌ای می‌سرود، در آن بیشتر به مسائل جامعه و عقب‌ماندگی‌ها می‌پرداخت تا مدح:
ای دیو سپید پای در بند
ای گنبد گیتی ای دماوند
از سیم به سر، یکی کله خود
ز آهن به میان یکی کمربند
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیو مانند
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد کرده پیوند
بعد از مشروطه، طبقه روشنفکر و تحصیلکرده تحت تأثیر غرب در پی مدرن کردن جامعه بودند. در چنین
شرایطی بود که نیما علیه قیود سنتی و خودکامگی عصیان می‌کند اما نه با زبان سیاست که با زبان ادبیات:
می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شبتاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.
نگران با من استاده سحر
صبح می‌خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می‌شکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم می‌شکند...
در واقع نیما با دگرگون کردن شعر دگرگونی جامعه را فریاد می‌زند؛ جامعه‌ای خواب‌زده و عقب‌مانده که نیما در فکر بیدار کردن و مدرن کردن آن است. جنبش نیمایی به ظاهر جنبشی بود در مقابل شعر کلاسیک اما در لایه زیرین خود جنبشی بود علیه استبداد و کهنگی و خودکامگی. جنبشی بود علیه نظام شاه و رعیتی؛ علیه «ظل الله» بودن شاه. جنبش نیما دو لایه داشت؛ لایه ظاهری و ادبی و لایه زیرین و سیاسی. نیما در ظاهر قواعد شعر کلاسیک را به هم ریخت اما در باطن علیه ساختار سیاسی جامعه عصیان کرد. محوریت قافیه در شعر در واقع همان محوریت شاه در جامعه است و نیما علیه این نگرش عصیان کرد. نیما رادیکال نیست. یعنی به تمامی مخالف قافیه و وزن(شاه) نیست. اعتراض او به همه‌کاره بودن و استبداد قافیه است. او معتقد است قافیه باید باشد اما نه در همه جا که در جای خود:
هست شب، یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته است.
باد، نوباوه ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
هم ازین روست نمی‌بیند اگر گمشده‌ای راهش را.
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته من ماند
به تنم خسته که می‌سوزد از هیبت تب!
هست شب، آری شب.
همان‌گونه که می‌بینیم شاعر سه بار از قافیه استفاده کرده است؛ «باخته و تاخته»، «هوا و را»، «تب و شب». این یعنی اینکه شاعر ملزم نیست به قافیه باج بدهد. شاعر هر جا که لازم باشد قافیه می‌آورد؛ آن هم نه یک قافیه مشخص بلکه قافیه‌های مختلف. در قصیده شاعر باید از یک قافیه مشخص استفاده کند و در واقع به یک قافیه باج بدهد و این یعنی استبداد. اما در شعر نو چنین نیست؛ شاعر آزاد است؛ یعنی قافیه در خدمت شاعر است نه شاعر در خدمت قافیه. در مورد وزن همچنین  است شاعر ملزم نیست همه سطرها را به یک اندازه بگوید؛ یعنی یک سطر می‌تواند از دو رکن تشکیل شده باشد و سطری دیگر از سه یا چهار رکن. اما در قصیده شاعر ملزم به رعایت برابری است؛ یعنی تمام مصراع‌ها باید در تعداد ارکان برابر باشند. در واقع آزادی شاعر در سرودن شعر همان آزادی فرد در جامعه است. همان‌گونه که گفتیم نیما مخالف وزن و قافیه نیست او مخالف استبداد وزن و قافیه(شاه) است. اما شاملو رادیکال است؛ یعنی وجود وزن و قافیه(شاه) را برنمی‌تابد. او یک آنارشیست است. مسأله او علت وجودی وزن و قافیه(شاه) است. چرا باید باشد؟ شاملو استبداد وزن و قافیه را برنمی‌تابد. او می‌خواهد آزاد باشد. شاملو یک لیبرال به تمام معناست. او از استبداد خسته است. دنبال رهایی است. این رهایی خود را در شعر نشان می‌دهد:
همیشه همان...
اندوه
 همان:
تیری به جگر درنشسته تا سوفار
تسلای خاطر
 همان:
مرثیه‌ای ساز کردن. -
غم همان و غم‌واژه همان
نام صاحب‌مرثیه
 دیگر

همیشه همان
شگرد
 همان...
شب همان و ظلمت همان
تا «چراغ»
 همچنان نماد امید بماند
شعر سپید: نفی سلطنت
شاملو در ظاهر به وزن و قافیه می‌گوید نه اما در واقع به قدرت و استبداد نه می‌گوید. شاملو با نفی وزن و قافیه وجود هرگونه قدرتی را نفی می‌کند. در واقع شعر شاملو نیز دارای لایه‌ای سیاسی است. لایه سیاسی آن این است که با نفی وزن و قافیه در واقع علیه استبداد و هرگونه قدرت عصیان می‌کند. اگر نیما به محوریت و استبداد وزن و قافیه اعتراض می‌کند؛ شاملو علیه خود وزن و قافیه قیام می‌کند:
من آن مفهوم مجرد را جسته‌ام
پای در پای آفتابی بی‌مصرف
  که پیمانه می‌کنم
با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه جذامیان ماننده است
من آن مفهوم مجرد را جسته‌ام
من آن مفهوم مجرد را می‌جویم
پیمانه‌ها به چهل رسید و از آن برگذشت
افسانه‌های سرگردانی‌ات
 ای قلب در به در
به پایان خویش نزدیک می‌شود
بی‌هوده مرگ
 به تهدید
 چشم می‌دراند:
ما به حقیقت ساعت‌ها
شهادت نداده‌ایم
 جز به گونه این رنج‌ها
که از عشق‌های رنگین آدمیان
به نصیب برده‌ایم
 چونان خاطره‌ای هر یک
در میان نهاده
 از نیش خنجری
  با درختی...
در واقع نیما و شاملو نه تنها اندیشه‌های آزادیخواهانه را در شعر خود منعکس می‌کنند بلکه این اندیشه‌ها را از طریق خود قالب شعری هم بیان می‌کنند؛ یعنی آزاد ساختن شعر از قیود پیشین:
 از دست‌های گرم تو
کودکان توأمان آغوش خویش
سخن‌ها می‌توانم گفت
غم نان اگر بگذارد

نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی‌دریغ جان‌ات
با چنگ تمامی‌ناپذیر تو سرودها می‌توانم کرد
غم نان اگر بگذارد
 و جهانی دیگرگونه را آرزو کردند
در یک کلام، شکل قصیده تحت تأثیر ساختار استبدادی جامعه و شکل شعر نیمایی و سپید تحت تأثیر اندیشه‌های آزادیخواهانه و لیبرالیستی است. گفتیم که ماشری معتقد است ادبیات تحت سیطره ایدئولوژی است. بر این اساس، ایدئولوژی‌ای که در آن دوره بر طبقه روشنفکران و هنرمندان حاکم است و باعث آفرینش ادبی می‌شود انتقاد از استبداد و عقب‌ماندگی‌ها است. در واقع آنچه را که نیما و شاملو نتوانسته‌اند در واقعیت به بار بنشانند در ادبیات بازسازی کرده‌اند. تری ایگلتون در کتاب «پیش درآمدی بر نظریه ادبی» نظریه‌های مختلف ادبی را تحلیل می‌کند و سرانجام نتیجه می‌گیرد که هر دیدگاهی در نقد ادبی خصلتی سیاسی دارد. مثلاً در مورد نظریه دریافت آیزر می‌نویسد: «در واقع نظریه دریافت آیزر بر ایدئولوژی انسانگرای لیبرال استوار است: یعنی بر این باور که در خواندن یک اثر باید ذهنی باز و انعطاف‌پذیر داشته باشیم و آماده باشیم که در باورهای خود تردید کنیم و بگذاریم تغییر کنند.» ایگلتون در مورد نقد نوین نیز می‌نویسد: «نقد نوین نیز مانند اسکروتینی، ایدئولوژی تدافعی روشنفکران ریشه‌کن شده‌ای بود که آنچه را نتوانسته بودند در واقعیت به بار بنشانند، در ادبیات بازسازی می‌کردند.». بر این اساس می‌توان گفت که شعر نیمایی و سپید بر اندیشه‌های دموکراتیک و لیبرالیستی استوار است. به عبارت دیگر می‌توان گفت که در پس‌زمینه شعر نیمایی و سپید خصلتی سیاسی نهفته است و آن شورش است؛ شورش علیه استبداد. از آنجا که حرکت نیما بنیادی سیاسی دارد پس شاعرانی هم که به پیروی از نیما روی آوردند لاجرم به «سیاست» نیز پرداختند. به عبارت دیگر «آزادی» یکی از مهم‌ترین مضامین شاعران نیمایی است. مهدی اخوان ثالث، نصرت رحمانی، فروغ فرخزاد و دیگر شاعران نیمایی در اشعار خود به مضامینی چون استبداد و خفقان پرداخته‌اند. اخوان ثالث در شعر «زمستان» که یکی از شعرهای درخشان نیمایی است بخوبی اوضاع خفقان‌آلود جامعه را به تصویر می‌کشد. شعر دارای دو لایه بیرونی و درونی است. لایه بیرونی در مورد زمستان واقعی و سرد صحبت می‌کند و لایه درونی در مورد استبداد و خفقان:
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،
  [سرها در گریبان‌ست.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان‌ست.
شعر «میعاد در لجن» نصرت رحمانی هم شعری است دو لایه که لایه زیرین آن سیاسی است. در این شعر رحمانی به نوعی با کلمات بازی می‌کند اما این بازی در خدمت معناست. رحمانی از خط سکه به خط پوچی و خط سرنوشت و از شیر سکه به شیر جنگل که نماد قدرت و عظمت است گریز می‌زند: رقصید
پر زد، رمید
از لب انگشت او پرید
[سکه]
گفتم: خط

پروانه مسین
پرواز کرد
چرخید، چرخید
پرپرزنان چکید؛ کف جوی پر لجن.
همان‌گونه که اشاره کردیم چون حرکت نیما در اصل یک حرکت سیاسی است اکثر شاعرانی هم که از او پیروی می‌کنند یا کاملاً سیاسی‌اند یا گوشه‌چشمی هم به سیاست دارند. نیما خود در «حرف‌های همسایه» می‌گوید: «ادبیاتی که با سیاست مربوط نبوده در هیچ زمان وجود نداشته و دروغ است».