printlogo


عکس نوشت

ناستین مجابی
نویسنده

فقر می‌تواند زیبا باشد
یادداشتی به بهانه اجرای نمایش «لامبورگینی»
جوان‌ که بودم ظاهر ناخوشایند فقر را نمی‌پسندیدم. سعی می‌کردم به آن فکر نکنم. بزرگ‌تر ‌شدم. با تغییر و گسترش معیارهایم، شناخت بیشتر یا دیگری از پدیده‌ها یافتم.
کشف ناشناخته‌های زیبایی که بتدریج با بالا رفتن سن و خواندن رمان و دیدن فیلم‌هایی چون «دودسکادن» آکیرا کوراساوا، جهان رنگین فقر را لمس کرده بودم. روز دیدن نمایش «لامبورگینی»، مسیر جوانی ‌تا اکنونم را دوباره پیمودم. دیدم که فقر می‌تواند زیبا باشد. می‌شود گورخواب پا به سن گذاشته‌ یا پسر جوان آواره کفری از روزگار، که آسمان و زمین را تهدید می‌کند و کفر می‌گوید؛ جذابیتی همانند یک خواننده یا هنرپیشه مطرح داشته باشد. مطمئنم که نمی‌توانیم زیبایی روح یک بی‌خانمان، زندانی یا ولگرد عاشق را درک کنیم اگر سعی در شناخت آنها نداشته باشیم. با ندیده گرفتن آنان، جامعه کوچک و تنگ می‌شود و با درک تک تکشان جهان‌مان وسعت می‌یابد و رشد می‌‌کند. نمایش دو بازیگر دارد؛ اشکان خطیبی و سیامک صفری که نویسنده متن و کارگردان هم هست. این دو حدود یک ساعت و نیم، نمایشی با ریتم یکدست و طنزی سیاه از موضوع گورخواب‌ها ارائه می‌دهند. کوتاه زمانی از رسانه‌ای شدن موضوع گورخواب‌ها نمی‌گذ‌رد که سیامک صفری با توجه به حاد بودن قضیه و تا موضوع سرد نشده، این معضل را دستمایه متنی قرار می‌دهد که خوشبختانه بموقع تمرین شده و آماده نمایش می‌شود. گذشته از بازی‌ها که بسیار خوب بود- خصوصاً بازی نرم سیامک صفری با حرکات دست و بدن هماهنگ و متناسب و صدای گرفته‌اش که با متن همخوانی داشت - اشکان خطیبی در بازی متفاوتی خوب درخشید.
معضل دردناک خوابیدن بی‌خانمان‌ها در گورهای آماده خالی و بیرون راندن آنان از جایگاه‌شان با نثر دقیق و طنز مناسب حال، قابل تحمل می‌شد. چرا که اگر می‌خواست متن صرفاً جدی باشد- همانگونه که در نهادش بود- تحمل رنج و درد آنانی که محل زندگی‌شان گوری بود که حتی از آن خودشان نبود؛ برای بیننده سخت می‌شد. چگونه می‌توانستم به درد بخندم. به بعضی از دیالوگ‌ها که برای سبک کردن اندوه تماشاگر خنده دار نوشته شده بود. خجالت می‌کشیدم از خودم و از دیگران، اما بتدریج خنده بی‌اختیار آمد.
دونفره بودن شخصیت و فضا‌سازی و تاباندن اندک نوری به گوشه‌ای از رنج‌های‌ بشری، بی‌این که شباهتی به نمایش« درانتظار گودو» داشته باشد، مرا به یاد آن انداخت. دو نسل، دو تفکر، با نگاه و جهانی متفاوت در تنگنای دردی مشترک با یکدیگر؛ یکی فریاد می‌کشد و دیگری صبورانه در گور قرضی‌اش به‌دنبال آرامش است. در نمایش «درانتظار گودو»، «دیدی» و «گوگو» با بازی و دیالوگ‌های هماهنگ ناشی ازملال، سعی در نشان دادن عمق پوچی و بیهودگی داشتند و در مونولوگی طولانی که بدل به دیالوگی دونفره و شبیه به هم می‌شد و با فرهنگی یکپارچه، درباره یاوه بودن وراجی می‌کردند.
اما در اینجا، دو آدم از دو نسل با تفاوت‌ها و فاصله زیاد، روبه‌روی هم قرار گرفته که تحرک لازم را برای جهان پرشتاب زمانه، به نمایش در می‌آورد. آنها نه با یکدیگر که با خود سخن می‌گویند. جامعه‌ای باهم اما بی‌هم با قصه تنهاهایی‌های خود. بازی پرهیجان اشکان خطیبی در مقابل بازی آرام و عمیق سیامک صفری، در صحنه ساکت گورستانی؛ در تضادی لازم بود. دیدم که چگونه موضوعی اجتماعی در گوشه‌ای از دنیای پهناور می‌تواند دستمایه تئاتری ابزورد شود که در دنیا قابل فهم و درک باشد.
 آنها همان دیدی و گوگوها هستند با دردهای تازه و جدید از زاویه‌ای دیگر و دیدگاهی جدا از هم. صحنه با نور ملایم که گاه و بیگاه با نورهای تند بیرونی شکافته می‌‌شد و زخم می‌خورد، وحشت حمله و هجوم به انسان‌های بی‌پناه در گورستانی سراسری خارج از محدوده قبرستان را می‌پراکند. دکور ساده توجه را به دیالوگ‌‌ها بیشتر می‌کرد تا تماشاگر با تمرکز لازم، به درک عمیق‌تری از نمونه فجایع برسد. نمایش با نشانه‌های آشنای جهانی. به دنبال راه حلی برای تئاتری با الگوی ایرانی-جهانی ‌است که زمانی ساعدی، رادی و بیضایی در راهش کوشیدند. کوششی که این روزها امتدادش دشوار می‌کند. گرچه اجراهایی همچون  «عزیز شنگال» را از این رویکرد پیش از این دیده‌ایم.
بخشی از تئاتر امروز ایران، با ترجمه‌های جدید و اقتباس‌های سردستی از نویسندگان بزرگی چون شکسپیر و چخوف و... و با دستیازی به بازی‌ها و صحنه آرایی‌های جذاب و آتراکسیون و شعبده‌بازی، درصدد جذب بیننده و فریب تماشاگرند. فهم این مُد پخته خوار و آسان یاب برایم ثقیل است و مرا غصه‌دار می‌کند. گرچه واجب و لازم بودنش را می‌فهمم اگر، با ترجمه و اجرایی جدید توسط نویسندگانی با دانش همسان حرف تازه‌ای را از متن مستفاد کرده و به صحنه ببرند. در راهِ رفتن برای دیدن نمایش، خوشحالی‌ام تنها از افتتاح سالن تازه بود. دلم گرم شده بود از خیابانی که به خاطر دیدن تئاتر ترافیکش بند آمده بود. فکر می‌کردم، ما عاشقان تئاتر- و در گستره وسیع‌تری فرهنگ، - صبوری‌مان از حد گذشته است. حتی زمانی که شنیده بودم در کاشان چند جوان مشتاق و علاقه‌مند مخفیانه عصرها در قبرستان گرد می‌آیند تا تمرین کنند؛ بدون اینکه مطمئن باشند آیا اتاقکی برای اجرا در اختیار آنان قرار می‌دهند یا نه. در بازگشت، خیابان خلوت شده بود اما من خوشحالی تازه‌ای داشتم و آن اجرای بموقع این گونه نمایش بود و می‌اندیشیدم چه شباهتی می‌برند فرزندان تئاتر ما به گور‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواب‌هایی بی‌جا و مکان. مقاوم و پایدار باشید و برای تئاترمان همچنان ‌بمانید.