printlogo


نگار. م دانشجوی معماری که معتاد شد ترک کرد و می‌خواهد دفتر مهندسی‌اش را راه بیندازد
نقشه جدیدی برای زندگی‌ام کشیده‌ام

اکرم احمدی



راه که کج می‌شود، یا نمی‌رسی یا مثل نگار چند سال دیرتر و خسته‌تر دوباره برمی‌گردی سر خط و به شروع فکر می‌کنی. دختری که می‌توانست با مدرک مهندسی معماری دانشگاه تهران حالا در بازار کار برای خودش کسی باشد، بعد از 6 سال دوباره می‌خواهد برگردد. «قبول دارم که راهم را کج کردم. اما خدا را شکر خانواده‌ای داشتم که مرا به زندگی برگرداندند، حالا با این که دیر شده، با این که جسم و روح خسته‌ای دارم اما امیدم را از دست نمی‌دهم باز هم مهندس می‌شوم. درسم را می‌خوانم. پدرم هم کنارم است. قرار است باهم یک دفتر مهندسی نقشه‌کشی راه‌بیندازیم. برای زندگی خیلی نقشه کشیده‌ام.»

نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد اما اگر مادربزرگم زنده بود حتماً پای چشم و نظر را وسط می‌کشید. همه چیز خوب بود. زندگی می‌کردیم. تنها فرزند خانواده‌ای متمول بودم. هرچه می‌خواستم فراهم بود فقط کافی بود لب تر می‌کردم. همه چیز در یک چشم به هم زدن آماده می‌شد. تا این که صاعقه زندگی‌مان را ویران کرد. هیچ کس باورش نمی‌شد آن خانواده خوشبخت و شاد ناگهان این بلا سرش بیاید و صاعقه خاکسترش کند. دوست پسرخاله‌ام در یک میهمانی خانوادگی در منزل خاله‌ام مرا دیده بود و از خاله‌ام خواستگاری کرده بود. آن زمان 20 ساله بودم سال دوم دانشگاه. مهندسی معماری می‌خواندم. برای خودم آرزوهای زیادی داشتم. اما زندگی مشترک و ازدواج را هم دوست داشتم. دلم می‌خواست مادر شوم و زندگی مستقلی برای خودم داشته باشم برای همین خیلی زود به آن خواستگار جواب مثبت دادم و بعد از چند هفته هم پای سفره عقد نشستیم. عقدی که بیشتر از دو ماه هم طول نکشید.
 جدایی سریع
مادرم مشغول جهیزیه درست کردن بود. من هم روز به روز بیشتر به شوهرم علاقه‌مند می‌شدم. مرد خوش‌تیپ و خوش‌چهره و خوش‌اخلاقی بود. اینطور که نشان می‌داد به من علاقه داشت اما دو ماه بعد از عقد یک شب به خانه ما آمد و گفت می‌خواهد از من جدا شود. گفت دختر مورد علاقه‌اش از خارج از کشور برگشته و می‌خواهد با او ازدواج کند. گفت هیچ وقت مرا دوست نداشته و فقط به خاطر دل مادرش و اصرارهایی که برای ازدواج او می‌کرده، من را انتخاب کرده تا مادرش دست از سرش بردارد. وقتی از جدایی می‌گفت در شوک بودم. فکر می‌کردم شوخی می‌کند وسط خنده و گریه مدام از او می‌پرسیدم مرا سر کار گذاشته یا نه. فکر می‌کردم می‌خواهد مرا سورپرایز کند و بعد با صدای بلند بگوید شوخی کردم. اما اینطور نشد. حتی از من معذرت هم نخواست. طلاق را حق خودش می‌دانست. می‌گفت دوستت ندارم و باید از هم جدا شویم. آن مرد مهربان دیروز بداخلاق و سنگدل شده بود. سه ماه بعد جدا شدیم. توافقی و بدون دردسر. اما دردسرهای من تازه شروع شده بود.
 عزلت و تاریکی
زندگی‌ام در چند ماه از بین رفت. زیر و رو شد. درسم خراب شد. پدر و مادرم افسرده و ناراحت بودند، خودم را باعث ناراحتی آن‌ها می‌دانستم، مادرم چند بار حمله قلبی داشت. پدرم گوشه‌گیر و کم‌حرف شده بود و هر وقت مرا نگاه می‌کرد آه می‌کشید. فضای خانه آنقدر سنگین و غمگین و افسرده بود که ناخودآگاه مرا به عزلت و تاریکی کشاند. از دانشگاه مرخصی گرفتم. نشستم خانه و بالای سر زندگی از دست رفته‌ام عزاداری کردم. فکر می‌کردم دنیای من دیگر تمام شده. شوهرم را خیلی دوست داشتم. صبح تا شب به عکسش نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم. روزی چند بار به او زنگ می‌زدم و التماس می‌کردم که برگردد اما هیچ تأثیری نداشت. آنقدر عصبی و ناراحت بودم که دلم می‌خواست دختر مورد علاقه‌اش را بکشم. بارها در ذهنم نقشه قتلش را می‌کشیدم. اما من آدم این کارها نبودم. فقط دلم برای خودم می‌سوخت. همین باعث شد که روز به روز تنهایی و تاریکی‌ام بیشتر شود. صبح تا شب روی تختم می‌نشستم و گریه می‌کردم. شب‌ها به زور قرص‌های خواب، چند ساعتی می‌خوابیدم و بعد از خواب می‌پریدم. روزگارم شده بود قرص خواب. دلم نمی‌خواست بیدار باشم و به او فکر کنم.
 رفیق، شفیق
مادر و پدرم بعد از یک ماه به خودشان آمدند. حالشان که بهتر شد به فکر من افتادند. مرا پیش روانشناس و مشاور بردند. آن‌ها توصیه کرده بودند که نباید تنها به حال خودم باشم و باید مدام دورم شلوغ باشد. گفته بودند سفر بروم. میهمانی دوستانه و فامیلی و... بیچاره پدر و مادرم خیلی نگران بودند. من تنها دخترشان بودم. تنها امید یک خانواده کوچک. مادرم دست به دامان دوست‌هایم شد. از آن‌ها خواست مرا تنها نگذارند. همین تنها نگذاشتن‌ها در دیگری را به روی بدبختی آن روزهای من باز کرد. در یکی از میهمانی‌های دوستانه یک سیگار دست من دادند که نمی‌دانم داخل آن چی ریخته بودند. سرخوشم کرد. بعد از مدت‌ها با صدای بلند می‌خندیدم و خوشحال بودم. با آن حال که به خانه برگشتم مادر و پدرم که خنده‌های مرا دیدند فکر کردند حالم خوب است، مدام از دوستم تشکر می‌کردند و از او می‌خواستند بیشتر حواسش به من باشد، او هم حواسش به من بود آنقدر که دستم را گرفت و تا توی تاریکی و بدبختی برد و بعد خودش تنها برگشت.
بدون هیچ دردسری به میهمانی‌های شبانه می‌رفتم. آن جا همه چی بود. از سیگار و حشیش خوشم آمده بود، کم‌کم به آن وابسته شده بودم. اما راضی‌ام نمی‌کرد. دلم یک چیز دیگری می‌خواست اثر حشیش کم بود. وقتی اثرش می‌رفت دوباره یاد شوهرم می‌افتادم و غم و غصه برمی‌گشت. برای همین از طریق همان دوستم با هروئین آشنا شدم. دوستم می‌گفت امکان ندارد با مصرف این یاد گذشته بیفتی. راست می‌گفت دیگر زمانی برای غم و غصه نداشتم، فقط دلم می‌خواست مواد بکشم و بخوابم. بعد از 6 ماه یک موادی حرفه‌ای شده بودم. حشیش می‌کشیدم، هروئین و کراک هم مصرف می‌کردم.
 خانه ویران
به پیشنهاد دوستم از خانواده‌ام جدا شدم. می‌گفت این طوری پدر و مادرت کمتر به تو پیله می‌کنند و راحت می‌توانی به زندگی‌ات برسی. اما من زندگی خاصی نداشتم فقط مواد بود و میهمانی‌های دور همی. مشکل مالی نداشتم. بیشتر مواد دوست‌هایم را من تهیه می‌کردم. آنقدر مواد می‌خریم که برای یک ماه مصرف خودم و دوستانم داشته باشم. نمی‌خواستم یک لحظه هم به این فکر کنم که در خانه مواد ندارم. خانه‌ام یک طبقه مجزا در یک ساختمان خلوت و آرام بود. کسی به من کار نداشت. اما پدر و مادرم کم کم داشتند به من شک می‌کردند. قیافه‌ام خیلی تغییر کرده بود. در خانه خودم کم‌کم شیشه می‌کشیدم. شیشه روی صورت و قیافه‌ام خیلی تأثیر گذاشته بود. دندان‌هایم خراب شده بود. زیر چشم‌هایم گود رفته و موهایم می‌ریخت. پدرم پزشک بود. شک کرد برای همین رفت و آمدش را به خانه من بیشتر کرد. مدام از من می‌خواست به خانه خودمان بروم و میهمانشان باشم. بی‌وقت و سرزده به خانه‌ام می‌آمد. تا این که یک روز پایپ شیشه را در دستم دید. حالش خیلی بد شد. چند دقیقه‌ای روی زمین نشست گریه می‌کرد.
 هجوم توهم
پدر و مادرم هر کاری کردن به خانه برنگشتم. قفل‌های در خانه‌ام را عوض کردم تا پدر و مادرم نتوانند به خانه‌ام بیایند. روزهای بد تازه داشت شروع می‌شد. شیشه کاری کرد که دوباره یاد شوهرم بیفتم. توهم داشتم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم برگشته و می‌خواهد مرا بکشد. داد و بیداد راه می‌انداختم. آن خانه دیگر بی‌سر و صدا نبود، همسایه‌ها مشکوک شده بودند. روزی نبود که صدای فریادهای مرا نشنوند. مدام با یک آدمی که در ذهنم بود دعوا می‌کردم. شب‌ها خواب می‌دیدم یک گله سگ به خانه‌ام حمله کرده‌اند. همیشه فکر می‌کردم زن جدید همسرم به خانه‌مان آمد و می‌خواهد مرا بکشد. داد و فریادهایم تمامی نداشت. همسایه خانه پدرم شکایت کرده بودند. پدرم چند باری به خانه من آمد و از من خواهش کرد مواد را کنار بگذارم برایم شرط گذاشت که اگر مواد را کنار نگذارم او هم دیگر به من پول توجیبی نمی‌دهد. همین کار را هم کرد. وقتی از خانه‌ام رفت دیگر هیچ پولی به حسابم نریخت. تا یک ماه مواد در خانه داشتم و دوستانم دورم بودند اما بعد از این که موادم تمام شد و پولی برای خریدش نداشتم، دورم را خالی کردند و رفتند. تنهایی بیشتر آزارم می‌داد. بی‌پولی هم. چند باری مادرم دور از چشم پدرم برایم پول می‌ریخت اما همیشگی نبود. زندگی‌ام در تنهایی و بی‌کسی ادامه داشت. روز به روز بیشتر به شیشه وابسته می‌شدم. هر دو ساعت یک بار باید مصرف می‌کردم. هیچ پولی هم نداشتم. به مادرم زنگ می‌زدم و با گریه و التماس پول می‌خواستم اما پدرم مادرم را تهدید کرده بود که حق ندارد برای من پول بریزد. جرأت نمی‌کردم صورتم را در آیینه نگاه کنم. انگار 30 سال پیرتر شده بودم. یک دختر 22 ساله انگار یک زن 55 ساله بودم. دندان‌هایم خراب شده بود. سرم از دو طرف پیشانی تورفتگی داشت و صورتم مثل یک انجیر خشک شده بود. از خودم بدم می‌آمد. حالم بد بود خیلی بد. از بی‌پولی مجبور بودم وسایل خانه‌ام را بفروشم. یواش یواش هر چه داشتم فروختم. طلا، گوشی، تلویزیون، فرش، یخچال، گاز و... هرچه بود کم کم دود شد. شیشه شد و توهم شد توی مغزم توی جانم.
  بی‌خانمان
وضع خیلی خراب شده بود صدای داد و بیداد توهم‌هایم همسایه‌ها را دیوانه کرده بود. پدرم آپارتمان را فروخت و به زور مرا به خانه برد. خودش هم چند روزی ماند تا به قول خودش مرا ترک بدهد. مدام به من آمپول مسکن می‌زد تا دردهایم آرام بگیرد. اما توهم‌هایم چه می‌شد. در یک لحظه غفلت پدرم از خانه فرار کردم. هیچ یک از دوستانم که همیشه در خانه من بودند جایی برایم نداشتند. پدرم یک باغچه در حوالی تهران داشت، بهترین جا برای من بود. اما آن جا هم فقط یک شب دوام آوردم. باید مواد پیدا می‌کردم وقتی برای خرید مواد رفته بودم سرایدار به پدرم زنگ زده بود و زمان برگشت مرا به زور به یک مرکز ترک اعتیاد برد. می‌گویم به زور چون از ترک کردن می‌ترسیدم. فکر می‌کردم هیچ فایده‌ای ندارد و فقط قرار است درد بکشم. اما امروز دست پدرم را می‌بوسم که مرا به زور به آنجا برد و باعث شد ترک کنم. آن جا زن‌ها و دخترهای زیادی مثل من بود. باهم و کنار هم درد می‌کشیدیم. فریاد می‌زدیم و سم را از بدنمان بیرون می‌انداختیم. روزهای خیلی سختی بود اما گذشت. همین که می‌دیدم زن‌های زیادی مثل خودم آن جا هستند و حالشان خوب است امیدوار می‌شدم. خیلی از آن‌ها وضعیت بدی داشتند، سال‌ها کارتن‌خوابی کرده بودند، گدایی و دزدی کرده بودند اما من به لطف پدر و مادرم که به هیچ وجه کوتاه نیامدند این روزها را ندیدم. بعد از 15 روز حالم بهتر شد. دیگر خبری از آن توهم‌ها نبود. البته فقط آن
15 روز نبود. بعد از یک ماه به خانه برگشتم تا
6 ماه هم عوارض مصرف شیشه بود. الان سه سال از آن اتفاق و سیاهی در زندگی‌ام می‌گذرد. در دانشگاه نقشه‌کشی می‌خوانم، عاشق خانه‌سازی و معماری هستم. من دانشجوی دانشگاه تهران بودم اما بعد از آن اعتیاد و آن توهم‌ها دیگر مثل قبل نمی‌توانم تمرکز کنم. البته این جا هم خوب است، درس می‌خوانم. دلم می‌خواهد بعد از درسم وارد بازار کار شوم. پدرم قول داد کمکم می‌کند و برایم دفتر مهندسی راه می‌اندازد. این جا هم دوستان زیادی پیدا کرده‌ام. هر هفته سر جلسه‌ها هستم. مثل یک خانواده شده‌ایم. هنوز هم در جلسات مشاوره و راهنمایی شرکت می‌کنم. شیشه مثل خوره مغز آدم را می‌خورد سال‌ها طول می‌کشد تا دوباره مغز به حالت اولش برگردد البته شاید برنگردد اما من امیدوارم.
حالم خوب می‌شود می‌دانم. پدرم قول داده می‌گوید دوباره همان دختر زیبای خودم می‌شوی. همان خانم مهندس.



خانواده پیگیر

پلکان
کارشناس: رستم حسین‌پور
روان درمانگر اعتیاد

اگر فرزندتان یا شوهر یا هر فامیل نزدیکتان اعتیاد دارد و از این موضوع اطلاع دارید و مطمئن هستید به هیچ وجه نباید امروز و فردا کنید.
هرچه او را به حال خود رها کنید بیشتر و بیشتر در سیاهچال بدبختی و مریضی فرو می‌رود. بلافاصله بعد از این که متوجه شدید فردی در خانواده‌تان معتاد شده است باید دنبال راه چاره بگردید. خیلی زود با افراد متخصص و باتجربه و آگاه مشورت کنید.
باید از او بخواهید که به خاطر خودش و نه به خاطر دیگران به مرکز ترک اعتیاد برود و خلاص شود.
 فقط به این موضوع هم توجه کنید هیچ وقت از او نخواهید به خاطر مادرش یا پدرش یا به خاطر خواهر و برادرهایش یا فرزندهایش اعتیاد را کنار بگذارد. به او این حق را بدهید که در این دوران به آرامش دیگران فکر نکند و بیشتر به فکر خودش باشد. از او بخواهید به خاطر خودش و زندگی و جوانی خودش برای همیشه از مواد
دوری کند.
اگر همان روزهای اول به فکر رهایی او باشید وابستگی جسمی و روحی‌اش به مواد کمتر است و راحت‌تر می‌تواند ترک کند. روحش کمتر آسیب می‌بیند. خانواده فرد معتاد مسئول رهایی
او هستند.
اگر او را به حال خودش رها کنید دیگر هیچ وقت نمی‌توانید از او انتظار داشته باشید به فکر خودش باشد. فقط به این موضوع دقت کنید افراد سودجو و مراکز بدون مجوز و قرص و شربت هیچ کمکی به فرد معتاد نمی‌کنند، حتماً باید به افراد متخصص و اماکن با مجوز مراجعه کنید تا جواب بگیرید.

  اگر معتاد هستید یا نگران سلامتی یک معتاد هستید، این کارها را بکنید: با تلفن 09628 (خط ملی اعتیاد) یا معاونت پیشگیری استان تهران با شماره 8877220  تماس بگیرید.
   به سایت www.behzisti.ir  مراجعه کنید.