نسخه Pdf


پشت پرده سیاه یک جنایت



روایت قاضی جنایی از پرونده پیچیده تصادف ساختگی

   مرجان همایونی/ تجربه سالیان سال بازپرسی و قضاوت در پایتخت، خاطرات بسیاری را در ذهن حسین اصغرزاده رئیس شعبه 8 دادگاه کیفری یک استان تهران به ثبت رسانده است؛ خاطراتی که با همه تلخی‌هایش گاه آنقدر پیچیده شده بودند که می‌شد با آنها رمان‌هایی چند صد صفحه‌ای نوشت. گزینش یک پرونده از میان اتفاقات پرماجرای جنایی کار ساده‌ای نبود. وقتی از او خواستم یکی از پرونده‌ها را برگزیند اندکی تأمل کرد و سپس از ماجرای خیانت زن میانسالی گفت که در پس یک تصادف ساختگی پنهان شده بود و هرگز تصور نمی‌کرد دستش رو شود.

پرونده برمی گردد به سال‌ها قبل و زمانی که بازپرس کشیک قتل تهران بودم.شب قبل از حادثه کشیک قتل بودم و اول صبح مقدمات تحویل شیفتم را آماده می‌کردم که ناگهان تلفن زنگ خورد. مأمور یکی از کلانتری‌های شرق تهران از آن سوی خط خبر تصادفی را اعلام کرد که راننده به دلیل از دست دادن کنترل خودرو به دره سقوط کرده بود.
جسد پابرهنه
با دریافت گزارش بلافاصله راهی محل شدم. با توجه به تجمع مردم در اطراف صحنه تصادف، پیدا کردن محل حادثه کار سختی نبود. کمی جلوتر مأموران کلانتری را دیدم که تمام توانشان را به کار گرفته بودند تا جمعیت را متفرق کنند، اما نه تلاش مأموران و نه نوار زرد رنگی که دور محل حادثه کشیده بودند نمی‌توانست مردم کنجکاو را مهار کند. سر تا سر حاشیه کناری جاده گاردریل‌های بتونی قرار داشت که از ورود خودروها به دره جلوگیری می‌کرد. از میان گاردریل‌ها به سمت محل تصادف رفتیم. بررسی‌های اولیه نشان می‌داد جسد متعلق به مرد میانسال و تنومندی بود که با انحراف از مسیر به دره سقوط کرده و جان باخته بود، اما نکته عجیب و شک برانگیز اینکه راننده هیچ مدرک شناسایی همراه نداشت و پابرهنه پشت فرمان نشسته بود. شرایط کمی عجیب به نظرمی رسید اما باید هر احتمالی را در نظر می‌گرفتم. به همین دلیل با این فرضیه که راننده کفش‌هایش را در حال رانندگی درآورده و هنگام سقوط کفش‌ها از داخل ماشین به بیرون پرتاب شده است، دستور بررسی اطراف محل حادثه را دادم، اما همان‌طور که حدس زده بودم هیچ کفش و جورابی در کار نبود.
ردی از یک جنایت
همه چیز مرموز به نظر می‌رسید. بعد از اینکه صحنه را بررسی کردم برای پیدا کردن پاسخی به ابهام هایم جسد را نیز وارسی کردم. رد کبودی روی گردن مرد میانسال مشخص بود. پزشکی قانونی هم زمان مرگ را قبل از سقوط خودرو به دره و علت احتمالی را خفگی اعلام کرد. دیگر شکی نبود که این یک تصادف معمولی نبود و قاتل یا قاتلان با طراحی صحنه این تصادف قصد عادی نشان دادن مرگ را داشتند.
باید دنبال سرنخی در اطراف محل می‌گشتیم. به سمت جاده بالا رفتم و در نخستین نگاه متوجه چیدمان عجیب گاردریل بتونی کنار جاده شدم. گاردریل‌ها در محل سقوط و دقیقاً به اندازه عرض خودروی تصادفی از هم فاصله داشتند. گاردریل‌های بتونی سنگین بودند و روی زمین باید ردشان دیده می‌شد. با این فرض با دقت بر حاشیه جاده متمرکز شدم. حدسم درست بود. گاردریل‌ها برای اینکه خودرو به داخل دره پرتاب شود دستی جابه‌جا شده بود و از آنجا که هیچ خط ترمزی در لبه دره نبود، می‌شد به این احتمال رسید که مقتول پیش از سقوط به دره کشته شده است.
شناسایی قربانی
با توجه به اینکه مقتول هیچ مدرک شناسایی نداشت برای تعیین هویت اش، به بررسی پلاک خودرو پرداختیم. صاحب ماشین مرد میانسالی به نام «خشایار» و درست هم سن و سال مقتول بود. برای اطمینان بیشتر به نشانی محل زندگی صاحب خودرو رفتیم و بدین‌ترتیب هویت مقتول تأیید شد.
همسر خشایار وقتی خبر مرگ همسرش را شنید به گریه و زاری افتاد و بعد هم گفت: «دیشب خانه خواهرم میهمان بودم و شب همانجا ماندم. نزدیک ظهر به خانه برگشتم و چون فکر می‌کردم خشایار سر کار رفته سراغش را نگرفتم.»
نخستین سرنخ
تحقیقات میدانی با تعیین هویت قربانی آغاز شد. همه همسایگان، خشایار را مردی آرام و محترم می‌شناختند و هیچ کس از او شکایتی نداشت. البته تعدادی از همسایه‌ها از اختلافات و درگیری‌های اخیر او و همسرش صحبت
می کردند که می‌توانست سرنخ خوبی باشد. یکی از آنها گفت: «مدت زیادی است که خشایار را می‌شناسم، رابطه او با همسر و فرزندانش خوب بود. اما نمی‌دانم در این چند ماه گذشته چه اتفاقی افتاد که هرازگاهی صدای سر و صدای او و همسرش بلند می‌شد. دیشب هم خشایار تنها بود و من ندیدم که از خانه بیرون برود.»
با شنیدن این حرف ها دانستم باید دنبال مدرکی در خانه باشم. وقتی وارد شدم رختخواب خشایار هنوز روی زمین بود و از وضعیت پتو و ملحفه می‌شد حدس زد که مقتول در خواب از سوی قاتل یا قاتلان غافلگیر شده و برای زنده ماندن تقلای زیادی کرده است. سراغ در ورودی خانه رفتم. هیچ نشانی از خرابی قفل نبود.شواهد نشان می‌داد عامل یا عاملان جنایت براحتی وارد خانه شده بودند.همان موقع ازهمسرش پرسیدم دسته کلید شوهرت کجاست؟
 او هم خیلی سریع وطوری که انگار از قبل این پاسخ را آماده کرده بود، گفت: «چند روز قبل کلیدم را گم کردم. شاید قاتل کلید مرا پیدا کرده و با آن وارد خانه شده است.» و دوباره به گریه افتاد...
افشای راز شوم
درحالی که سمیرا مدعی بود کلیدش را گم کرده اما همسایه‌ها گفتند که او را دیده‌اند با کلید خود وارد خانه شده است. شواهد زیادی علیه زن میانسال وجود داشت؛ جر و بحث‌های چند ماهه اخیر، داستان پردازی درباره گم شدن کلید و اجبار خواهرش به شهادت دروغ درباره میهمان شب حادثه و...
حالا دیگر شکی نبود که او اطلاعات زیادی در این باره دارد.
تحقیقات میدانی ادامه یافت تا اینکه مشخص شد از مدتی قبل پسر جوانی به نام بابک در ساعت‌های خاصی به خانه مقتول رفت و آمد دارد. سمیرا در این باره گفت: «بابک معلم پسرم است و رفت و آمدهایش به خانه ما، فقط برای درس دادن به اوست.» اما منطقی نبود یک معلم خصوصی تا این حد با خانم یک خانه صمیمی باشد. سمیرا با شنیدن این حرف سکوت کرد. به او گفتم: «بهتر است واقعیت را بگویی. همه مدارک علیه توست و تو مظنون اول پرونده قتل همسرت هستی. به نفع خودت است که داستان پردازی نکنی و حقیقت را بگویی.»
اعتراف به خیانت
زن که با شنیدن این جملات دستپاچه شده بود و چون می‌دانست که مدارک موجود دروغ‌هایش را فاش می‌کند بر سر دوراهی سکوت و اعتراف مانده بود. شرایط کسی را داشت که در کوچه‌ای بن‌بست مانده و راه برگشتی ندارد. بنابراین دوباره گریه و زاری کرد و گفت: «بابک، معلم پسرم بود، رفت و آمدهایش به خانه‌مان باعث شد ارتباطم با او بیشتر شود. مدتی که گذشت متوجه شدم به او دل بسته‌ام. بابک هم همین حس را نسبت به من پیدا کرده بود. او 10 سالی از من کوچکتر بود اما آنچه برایم مهم بود عشق وعلاقه‌اش به من بود. من از خشایار خسته شده بودم.به همین خاطرتصمیم گرفتیم او را ازسر راه‌مان برداریم تا با هم ازدواج کنیم. او مرد خوبی بود اما حاضر نمی‌شد طلاقم بدهد و بحث‌های اخیرمان سر همین موضوع بود. این دعوا گاهی آنقدر جدی می‌شد که همه همسایه‌ها صدای ما را می‌شنیدند. خشایار خیلی به آبرویش اهمیت می‌داد و با اینکه از این جر و بحث‌ها ناراحت بود اما راضی به طلاق نمی‌شد.»
اجرای نقشه قتل
شکی نبود که مقتول قربانی هوسرانی همسرش شده است. همسرمقتول ادامه داد: «بابک وقتی فهمید خشایار حاضر نیست طلاقم دهد نقشه قتل شوهرم را کشید. قرار شد آن شب من و بچه هایم به خانه خواهرم برویم و او با کلید من وارد خانه شود. نمی‌دانم قتل را چطور انجام داد یعنی از او خواستم چیزی به من نگوید اما ما برای اینکه به هم برسیم راهی بجز کشتن خشایار نداشتیم.»
با اعتراف سمیرا، بابک نیز بازداشت شد. متهم وقتی پای میز بازجویی نشست اول منکر همه چیز شد اما وقتی به او گفتم سمیرا به همه چیز اعتراف کرده قفل زبانش باز شد و به شرح جنایت پرداخت: «من سمیرا را دوست داشتم اما خشایار نمی‌خواست کنار بکشد و مجبور شدم نقشه قتلش را عملی کنم. خشایار مرد تنومندی بود و می‌دانستم تنهایی از پس کار برنمی آیم. به همین خاطر از برادرم هم کمک گرفتم اما بازهم نفر دیگری را لازم داشتیم. به همین خاطر به یکی از دوستانم گفتم خشایار مزاحم خواهرم شده و می‌خواهم از او انتقام بگیرم. اوهم با شنیدن این حرف راضی شد و همراهی‌مان کرد.
آن شب با کلیدی که از سمیرا گرفته بودم وارد خانه شدیم اما خشایار که خواب بود ناگهان ازخواب پرید و ما نتوانستیم او را به قتل برسانیم. به همین خاطر با هم درگیر شدیم. او خیلی قوی بود به همین دلیل شیلنگی را از آشپزخانه برداشته و او را خفه کردیم. بعد هم جسد را داخل ماشین خودش گذاشته و با برادرم به سمت دره رفتیم. دوستم هم با موتور دنبالمان بود. وقتی به دره دور از شهر رسیدیم با کمک برادر و دوستم گاردریل بتونی را جا به جا کرده و درحالی که جسد خشایار پشت فرمان بود ماشین را به داخل دره انداختیم. وقتی مطمئن شدیم خودرو ته دره رفته سوار موتور شدیم و به خانه برگشتیم. آنقدر کار را حرفه‌ای انجام دادیم که هرگز تصور نمی‌کردیم لو برویم. خیالم راحت بود که پس از مرگ خشایار با سمیرا زندگی مشترکی را شروع می‌کنیم
 اما افسوس که...»
به دنبال اعتراف‌های بابک، برادرش وهمدست‌شان نیز به اتهام مشارکت در قتل دستگیر شدند و هر دو به جرم خودشان اعتراف کردند.همسرمقتول نیز روانه زندان شد.


آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/6454/296/406923/1
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه
ایران عصر