نسخه Pdf


مردم درباره مهمترین مسأله کشور حرف می زنند

مسئولان گوش کنند


محمد معصومیان
خبرنگار
همان طور که دنده ماشین را جابه‌جا می‌کند، سرش را بی‌حوصله تکان می‌دهد و به سؤالم فکر می‌کند. به نظر شما کدام مسأله کشور باید در اولویت اصلاح قرار بگیرد؟ پشت چراغ قرمز تقاطع مطهری به ولیعصر(عج) به ماشین‌های شخصی که در حال مسافرکشی هستند نگاه می‌کند و به ریش بلند سفیدش دستی می‌کشد و می‌گوید: «واقعاً مهم‌ترین قضیه اقتصاد است. مردم در فشار اقتصادی بدی قرار گرفته‌اند. من خودم 10 سال است بازنشسته‌ام اما مجبورم از صبح تا شب پشت فرمان بنشینم تا خرج زندگی‌ام را در بیاورم. کجای دنیا آدم‌ها بعد از بازنشستگی کار می‌کنند؟»
همین سؤال را توی کوچه و خیابان از مردم می‌پرسم؛ اینکه کدام مسأله از میان همه مسائل و بحران‌ها در اولویت است؛ اقتصاد، خشکسالی و مسائل زیست‌محیطی، حاشیه‌نشینی، بحران‌های خانوادگی، اعتیاد و یا...؟ تقریباً بیشتر گفت‌و‌گو شونده‌های من بعد از شنیدن سؤال، مثل کسی که منتظر چنین پرسشی بوده باشد، آماده درددل بودند؛ از زندگی خودشان گفتند یا به قول خیلی‌ها از وضع زنده بودنشان، از مشکلاتی گفتند که هر روز ناامیدترشان می‌کند و... با ما سری بزنید به خیابان‌های تهران. در روزنامه‌ها و شبکه‌های اجتماعی و گروه‌های دوستی و خانوادگی و هر جمع بزرگ و کوچک مجازی و حقیقی، پایه ثابت همه حرف‌ها، تحلیل‌های آسیب‌شناسانه سیاسی و اقتصادی و اجتماعی، جامعه امروز ایران است. نظر دادن در مورد مشکلات و گرفتاری‌ها دیگر هیچ مرزی نمی‌شناسد؛ از تندروی‌های عجیب و غریب تا امیدواری‌های کوچک و بزرگ. وضعیتی که همیشه بوده اما در این سال‌ها به نقطه اوج خود رسیده است. گویی مردم به‌جای مسئولان دست به یک گفت‌و‌گوی ملی زده‌اند و در فکر برون رفت از بحران‌ها هستند. هرکس ریشه مشکلات را از جایی می‌بیند و بعد سیلی از راهکارهاست که سرازیر می‌شود.
میدان ولیعصر مثل همیشه شلوغ است و ماشین‌ها یکسره درحال بوق زدن. ابتدای بلوار کشاورز مردی تقریباً 40 ساله با موهای جوگندمی تنک و کتی که انگار چند سایز برایش بزرگ است زیر درخت خشکی روی صندلی نشسته و عابران را تماشا می‌کند. خودم را معرفی می‌کنم و سؤال را می‌پرسم. جا به جا می‌شود و این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند. انگار دارد فکر می‌کند چرا او را انتخاب کرده‌ام. به خودش که مسلط می‌شود با صدایی اندک لرزان، می‌گوید:
«ببخشید خیلی بلد نیستم حرف بزنم ولی توی دوروبری‌های خودم و هم محلی‌هام، تنها مشکلی که همه را بیچاره کرده همین بی‌پولی است. فرقی هم نمی‌کند بازاری باشی یا کارمند و کارگر، همه گیر پول هستند. من خودم الان چند سال است که جدا شده‌ام؛ همه‌اش هم برای بی‌پولی بود. قبل ازدواج توی مغازه شیرینی‌پزی برادرم کار می‌کردم و بعد که ازدواج کردم زنم گیر داد که خوشم نمی‌آید آنجا کار کنی برو دنبال کار. آقا ماهم هر جا رفتیم با هزار بدبختی چند ماه ماندیم و بعدش یا خودمان رفتیم بیرون یا گفتند برو چون پول نداشتند. زنم هم شروع کرد به بد خلقی کردن تا بالاخره جدا شدیم. ولی من بدبخت باید تا قیام قیامت پول سکه مهریه بدهم...» به درددل ادامه می‌دهد و از اجاره خانه و خرج و مخارج زندگی می‌گوید و اینکه کلافه شده و دائم تکرار می‌کند این بدبختی همه کسانی‌است که می‌شناسد.
کمی آن طرف‌تر با پسری جوان که شلوار جین و کاپشن بلندی پوشیده زیر سردر سینما سر حرف را باز می‌کنم. نامش مهدی است و در یک شرکت رایانه‌ای کار می‌کند و با 34 سال سن و فوق لیسانس رایانه مجرد است. چون آن‌طور که خودش می‌گوید نمی‌تواند با درآمد ماهی3 میلیون تومان ازدواج بکند و خانواده ثروتمندی هم ندارد که کمکش بکنند: «همه چیز به پول برمی‌گردد. بخواهیم کلی بگوییم مسأله، اقتصاد است. ولی فقط هم بگوییم اقتصاد، به‌نظرم کمی اغراق‌آمیز است. واقعاً هر جای کشور را نگاه می‌کنیم مسأله‌دار است. این از وضع آب و محیط‌زیست و این از ناامیدی مردم از گشایش‌های اجتماعی و چه عرض کنم... این هم از وضعیت تعامل ما با کشورهای دنیا... خودم می‌دانم که همه چیز به سیاست‌های حکومتی مربوط نمی‌شود و کارشکنی خارجی هم هست اما بالاخره تا کی قرار است تقصیر را گردن کشورهای دیگر بیندازیم؟ واقعاً یه بحث اساسی در کشور مسأله یکپارچگی مدیریت است. ما مدیریت یکپارچه نداریم؛ هرکسی بنا به درک و دریافت خودش مسائل را می‌بیند و هرطور که احساس می‌کند درست است، عمل می‌کند.»
مهدی خوب و با انگیزه حرف می‌زند و مثل رایانه ذهن طبقه‌بندی شده‌ای دارد: «من توی یک شرکت کوچک کار می‌کنم و بالاخره کارمندی و رئیس و مرئوسی است. نه من بلکه همه بچه‌هایی که آنجا کار می‌کنند به مدیریت انتقاد دارند ولی کسی به حرف ما گوش نمی‌دهد. توی کشور هم همین است؛ انگار همه عقل کل هستند و گوش‌ها را بسته‌اند. به‌نظر من خیلی چیزها با مدیریت درست، حل می‌شود فقط کافی است مدیران ما کمی منعطف‌تر باشند و گوش خود را باز کنند. البته خوب می‌دانم همه این چیزهایی که راحت در موردش نظر می‌دهم چقدر در سطح کلان پیچیده است ولی تا کی قرار است با این پیچیدگی‌ها همه خواسته‌های مردم را به تعویق بیندازیم؟»
مهدی بحث را به مسائل سیاسی داخل کشور می‌کشاند و می‌گوید: «به‌نظر من مشکل اقتصاد ما هم سیاسی است وگرنه کشور کم امکانات ندارد. الان چند وقت است که بحث گفت‌و‌گوی ملی مطرح شده، شما ببینید چه کسی همراه شد و برای گفت‌و‌گو اعلام آمادگی کرد؟ انگار سود خیلی‌ها توی جنگ و دعواهای حزبی است وگرنه چرا همه باهم آشتی نمی‌کنند و سعی نمی‌کنند به خواسته مردم گوش بدهند؟ اصلاً هرکسی مردم خودش را دارد و تعریفی از مردم ارائه می‌کند که با تعریف آن یکی فرق دارد. اما مردم من هستم، این آقاست، آن خانم است!» از میدان به‌سمت چهارراه می‌روم. به مردم نگاه می‌کنم که بسرعت در حال رفت و آمد هستند. هر کدام با چهره و لباسی مخصوص خودشان. تنها چیز ثابت میان آنها نگاه‌های مضطرب است. بی‌قراری توی راه رفتن و نگاه کردن کاملاً مشهود است. کاش می‌شد با همه حرف بزنم و بفهمم چه چیزی آنها را مضطرب کرده. آیا این اضطراب و استرس حاصل زندگی در کلانشهری عصبی و ناآرام مثل تهران است یا اصلاً زندگی شتابناک شهر این طور دیده می‌شود؟
چند دختر کمی جلوتر از دانشگاه هنر در خیابان ولیعصر در حال قهوه خوردن و حرف زدن هستند. جلو می‌روم و سر حرف را باز می‌کنم. هر سه دانشجوی ترم آخر فوق لیسانس دانشگاه هنر هستند و مشغول پایان‌نامه. باهم قرار گذاشته‌اند هم سری به دانشگاه بزنند و هم در کارهای پایان‌نامه مشورت کنند. المیرا 30 ساله بعد از سؤال من نظرش را سریع‌تر از بقیه به زبان می‌آورد. انگار دل پرتری هم دارد: «مسأله اول و آخر این مملکت فرهنگ است. فرهنگ گفت‌و‌گو. نمی‌خواهم مسأله را سیاسی کنم ولی ما مردم خودمان هم نمی‌توانیم باهم حرف بزنیم چه برسد به‌مسئولان ما. همه باهم جنگ و دعوا داریم. هیچ کس، هیچ کس را قبول ندارد. توی خانواده و فامیل، توی خیابان و موقع رانندگی... مسأله اصلی فرهنگ است. شاید خیلی‌ها بگویند مسأله اقتصاد است یا بحران محیط‌زیست داریم ولی من می‌گویم تا فرهنگ نداشته باشیم، باید قید همه این‌ها را بزنیم. هر وقت توانستیم دو کلمه آرام باهم حرف بزنیم، آنوقت می‌توانیم به حل مسائل بزرگتر هم فکر کنیم.»
پردیس آخرین جرعه قهوه را سر می‌کشد و خودش را آماده نطق مهمی می‌کند: «اگر بگویم حقوق زنان یکی از مهم‌ترین مسائل این کشور است چاپ می‌کنید؟» همه می‌زنند زیر خنده و او ادامه می‌دهد: «نیمی از این کشور زنان هستند اما چقدر در تصمیم گیری‌ها دخالت دارند؟ حتی توی محیط کار چقدر به آنها بها می‌دهند؟ چقدر حقوق می‌گیرند در مقایسه با مردانی که همان کار را انجام می‌دهند؟ چرا هیچ‌کس گوشش بدهکار حرف زنان نیست؟ مگر ورزشگاه رفتن چه کار شاقی است که همین یک کار را هم رضایت نمی‌دهند بقیه خواسته‌ها پیشکش. آنوقت می‌گوییم چرا جوانان از کشور می‌روند و برای غربی‌ها کار می‌کنند. خب شما بگو مسئولان برای ما چکار کرده‌اند که اینجا بمانیم؟ به کدام خواسته ما گوش دادند و عمل کردند؟ هر وقت انتخابات است ما می‌شویم زنان نمونه و آزاده و چه و چه... تمام که شد همه چیز هم تمام می‌شود.» وقتی حرف‌هایش تمام می‌شود دوستانش با او شوخی می‌کنند و باهم وارد دانشگاه می‌شوند.
علی توی خیابان سهروردی جنوبی ساندویچی دارد و من که سر می‌رسم، مشغول تی کشیدن کف مغازه است. پسر جوانی هم مشغول دستمال کشیدن شیشه‌هاست. علی به‌نظر 50 ساله است و کمی عصبی. بعد از پرسیدن سؤالم انگار که عصا دستش باشد، به تی تکیه می‌زند و سریع شروع می‌کند به گلایه کردن از وضعیت. کمی نگاهش می‌کنم و لبخند می‌زنم تا آرام بشود. کمی که آرام تر شد، می‌گوید: «اگر به من باشد، اول 500 هزار نفر آدم رشوه بگیر و فاسد را اعدام می‌کنم! یعنی هر کسی که اختلاس بکند و رشوه بگیر باشد. بعد در دانشگاه‌ها را گل می‌گیرم. همین دانشجوها تا روزی که دانشجو هستند همه آزادیخواه و سیاسی هستند ولی تا لیسانس و فوق لیسانس‌شان را گرفتند و وارد بازار کار شدند، می‌شوند لنگه همان‌هایی که یک عمر داشتند علیه‌شان حرف می‌زدند. انگار یادشان می‌رود تا 5 سال پیش چطور فکر می‌کردند. آقا اصلاً همه زرنگ شده‌اند،هرکسی که فکرش را بکنی زرنگ‌بازی درمی‌آورد  از من ساندویچی بگیر تا شمای خبرنگار و این آقا و آن مدیر و آن مسئول. اگر زرنگ‌بازی در نیاوریم که نمی‌توانیم زندگی کنیم. توی این کشور نمی‌شود راست و حسینی پول درآورد. حتماً باید یک پدرسوخته بازی دربیاوری. یعنی اگر قرار باشد یک کار بکنند این است که جلوی فساد اقتصادی و اخلاقی را بگیرند که آن هم نمی‌شود.» مجبورم می‌کند روی صندلی بنشینم و گوش بدهم. کمی آرام می‌شود و ادامه می‌دهد:
«آقا الان شما نرخ دلار رو نگاه کن! یعنی واقعاً من با یک دهنه مغازه و کاسبی کساد بخواهم یک موبایل برای پسرم بخرم، از دیروز دیگر نمی‌توانم؟ چرا؟ کی این وسط سود می‌کند؟ معلوم است؛ آن کسی که بیشتر پول دارد. پول از کجا می‌آید؟...» می‌دانم اگر بنشینم تا فردا درددل دارد، خداحافظی می‌کنم و می‌زنم بیرون اما صدایش توی سرم می‌پیچد صدایی که همه را مقصر می‌داند و نمی‌داند با آن همه درد به کجا پناه ببرد.
آقای محسن‌پور مرتب و اتو کشیده با دستمال گردن سبز تیره، از آجیل فروشی نرسیده به پل سیدخندان با دو نایلون پر از انواع خشکبار بیرون می‌آید. پزشک اطفال است و تقریباً 70 سال سن دارد و بازنشسته. بچه‌هایش در آلمان زندگی می‌کنند و او برای دیدنشان در رفت و آمد است. از او می‌پرسم چرا همانجا ساکن نمی‌شود؟ می‌گوید: «نمی‌توانم خانه و زندگی را رها کنم و بروم. می‌روم شش ماه می‌مانم و برمی‌گردم. بیشتر کشش ندارم. دلم برای تهران تنگ می‌شود. هرچقدر هم آلوده باشد، بازهم زندگی اینجا برایم راحت‌تر است.» محسن‌پور شاید یکی از امیدوارترین آدم‌هایی است که در این گزارش با او حرف می‌زنم. او می‌گوید: «همه چیز را می‌دانم؛ همه کمبودها و ضعف‌های این کشور را. اصلاً یکی از کارهایی که در آلمان یکسره ذهنم به‌صورت اتوماتیک انجام می‌دهد، مقایسه آنجا و اینجاست. ولی اگر نظر مرا بخواهید، به‌نظرم تغییرات خوبی در این سال‌ها در کشور اتفاق افتاده. مهم‌ترین این اتفاقات هم آگاهی مردم است. به‌نظرم بعد سال‌ها مردم فهمیده‌اند که خودشان باید برای خودشان کاری کنند.»
از او می‌خواهم بیشتر توضیح بدهد: «شما همین زلزله اخیر را ببینید چقدر مردم به کمک هم رفتند، چقدر همه یکدل بودند. درست است مسئولان هر روز عملکرد ضعیف‌تری دارند اما مردم بسرعت در حال پیشرفت هستند. این پیشرفت در آگاهی خوب است چون بالاخره مسئولان هم متوجه می‌شوند که باید با سرعت بیشتری مسائل را حل کنند. به‌نظرم اگر نخواهیم عجولانه برخورد کنیم ما سال‌های خوبی در پیش داریم.» او از آلودگی تهران و ریزگردها در اهواز و بحران آب می‌گوید و معتقد است مهم‌ترین مسأله کشور مسأله اقتصادی و جلوگیری از فساد سیستماتیک در کشور است: «چیزی که خوب می‌دانم این است که این کشور مشکل زیاد دارد اما مسأله اصلی مدیریت است. شما می‌توانید با هزار مدل مختلف از ضعف‌ها و روش‌ها و سیاست‌ها حرف بزنید اما اگر نظر مرا بخواهید تنها چیزی که این کشور کم دارد مدیر واقعی است. کسی که وقتی وارد سیستم می‌شود خودش و آرمان‌هایش را فراموش نکند و در سیستم هضم نشود و واقعاً دلش به حال این کشور بسوزد.» محسن‌پور و مهدی و علی و المیرا... تنها چند مورد از تمام کسانی بودند که در این گزارش با آنها حرف زدم. بسیاری تنها به فحش دادن اکتفا کردند و بعضی فقط سر جنباندند. زن و شوهری را به یاد دارم که با خنده پرسیدند: «گفتن این حرف‌ها چه دردی از ما دوا می‌کند؟» یا پسر جوانی که گفت: «اگر قرار به درست شدن بود تا حالا درست می‌شد!» خیلی‌ها هم با رویکردی بولدوزری مسائل کشور را تحلیل کردند و... اما هرچه هست، آنها مردم واقعی بودند؛ مردمی که هر روز در کوچه و خیابان می‌بینیم، با آنها حرف می‌زنیم یا بی‌تفاوت از کنارشان رد می‌شویم.

آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/6743/152/459215/1
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه
ایران عصر