printlogo


زندگینامه آزاده سرافراز مصطفی اردیبهشت (10)
روزهای سختی که در ایلام شروع شد




رضا احمدی
روزنامه نگار
من هیچ وقت بچه درس‌خوانی نبودم. در واقع درس خواندن برایم انگار از کفر ابلیس هم بدتر بود. کابوس من در مدرسه یادگرفتن جدول ضرب بود. هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم حتی آن را حفظ کنم. بچه کم هوش و حواسی نبودم اما نمی‌دانم چرا به درس و مدرسه که می‌رسید کمیتم لنگ می‌شد. بر سر یادگرفتن جدول ضرب کلی از معلم کتک خورده بودم. هر وقت که سؤال می‌کرد و من نمی‌توانستم جواب درست بدهم علاوه بر یک کتک مفصل، کفش‌های معلم را هم به‌عنوان تنبیه واکس می‌زدم. بچه‌ها هم سر همین موضوع کلی مسخره‌ام می‌کردند. یک روز که حسابی کلافه شده بودم واکس را شل کردم و داخل کفش‌های معلم ریختم. معلم بیچاره تا ظهر نتوانست کفش‌هایش را بپوشد. مدرسه که تعطیل شد بسرعت فرار کردم که مثلاً گیر نیفتم. نمی‌دانستم فردایی هم هست. فردا صبح که به مدرسه رفتم از زنگ اول تا زنگ آخر کتک خوردم، بعد هم تا یک هفته توالت‌های کانون را شستم.
سال 53 بود که گفتند کانون را می‌خواهند به مرکز ترک اعتیاد تبدیل کنند یا باید همه از آنجا بروند یا به مرکز دیگری منتقل بشوند. پیرمردها و پیرزن‌ها و زن‌ها و دخترها را به جای دیگری فرستادند. پسرهای جوان و بزرگتر را هم بیرون کردند. بچه‌هایی را که خانواده هایشان می‌توانستند با خودشان بردند. ماند یک عده بچه که یا کسی را نداشتند یا خانواده هایشان نمی‌توانستند آنها را به خانه ببرند. نمی‌دانم چند نفر بودیم اما یک روز بعد از ظهر بود که ما از همه جا مانده‌ها و رانده‌ها را سوار چند دستگاه اتوبوس کردند و فردای آن روز از کانون کارآموزی در شهر ایلام سر در آوردیم. دو ساعتی زیر آفتاب منتظر ماندیم تا مدیر کانون که مهندس جوانی بود، آمد و برایمان سخنرانی کرد و قوانین آنجا را توضیح داد که البته بیشتر خط و نشان بود که اگر خطا و خلافی از کسی سر بزند فلک می‌شود و زندان می‌رود و تنبیه و از این حرف ها. صحبت‌های او که تمام شد به ناهارخوری رفتیم و برای نمی‌دانم صبحانه یا ناهار نان و پنیر و چای خوردیم. کانون ایلام متشکل از سه دستگاه ساختمان بود که در هر ساختمان دو خوابگاه بود. ظرفیت هر خوابگاه هم شصت نفر بود. مرا به خوابگاه شماره سه در ساختمان دوم فرستادند.
روزهای سخت زندگی در ایلام شروع شد. صدها کیلومتر دور از مادرم، سن و سال کم، غذای نامناسب و کم خیلی حال خوشی برایم نمی‌گذاشت اما روزها می‌گذشتند، اگرچه با تلخی. در ایلام مدرسه بیرون از کانون بود و بچه‌های مدرسه‌ای باید راه کانون تا مدرسه را پیاده می‌رفتند. من آن موقع کلاس پنجم بودم و معلمی داشتم به اسم آقای گرامی. اهل تهران بود که ساکن ایلام شده بود. آقای گرامی دست‌های سنگینی داشت. چندین مرتبه به خاطر انجام ندادن تکالیف و درس نخواندن از او سیلی خورده بودم. راستش از بس کتک خورده بودم اصلاً علاقه‌ای به رفتن به آن مدرسه نداشتم، درسم هم که خوب نبود و قوز بالای قوز بود. بین راه مدرسه یک کشتارگاهی بود که گاهی بعد از مدرسه با بعضی از بچه‌ها به آنجا می‌رفتیم و جگر خراب یا جگر سفید که خیلی طرفدار نداشت می‌گرفتیم و کباب می‌کردیم و دلی از عزا در می‌آوردیم. نمی‌دانم آقای گرامی از کجا متوجه این ماجرا شده بود که یک روز پشت سر ما راه افتاده بود و وسط کباب کردن جگرها رسیده بود. هم کتک مفصلی به ما زد و هم جگرها را از ما گرفت و خودش خورد. راستش نفهمیدیم چرا این کار را کرد.
کلاس پنجم امتحان نهایی داشتیم. من آن سال به غیر از علوم از بقیه درس‌ها تجدید شدم. بعد از آن دیگر اجازه ندادند من به مدرسه بروم. مدتی در کانون به حال خودم بودم. روز و شب را به بیکاری می‌گذراندم. حوصله‌ام خیلی سر رفته بود. کانون کارگاه‌های مختلفی داشت. یک روز به کارگاه نجاری رفتم و آنقدر التماس و اصرار کردم تا قبول کردند آنجا مشغول به کار بشوم و نجاری یاد بگیرم. مربی کارگاه آقای محمدی بود. خدا خیرش بدهد، آدم شریفی بود و او بود که کمکم کرد تا توانستم رضایت بقیه را هم جلب کنم و کار در نجاری را شروع کنم. اوایل کارم تمیز کردن کارگاه و جا به جا کردن لوازم و وسایل بود. چند ماهی طول کشید تا اجازه پیدا کردم چوب بریدن و اره کشی را یاد بگیرم. بعد از آن کم کم کارهای دیگر نجاری را فرا گرفتم. استعدادم در این کار خوب بود. مدت زیادی نگذشته بود که توانستم با چوب گردو یک قاب عکس شیک درست کنم. یکی از روزهایی که مدیر کانون برای بازدید از کارگاه ما آمده بود قاب عکسی را که ساخته بودم دید. انگار خیلی از آن خوشش آمده بود که آن را برد وعکسی از شاه را در آن گذاشت و قاب عکس را به دیوار زد. من خیلی خوشحال بودم که نخستین کار دستی‌ام مورد توجه قرار گرفته است.
در کارگاه به ما حقوق هم می‌دادند. حقوق با روزی پنج ریال شروع می‌شد و هر چه سابقه و تجربه ات بیشتر می‌شد حقوقت هم بالاتر می‌رفت. بیشترین حقوق روزی پنجاه ریال بود که به کارگرهای حرفه‌ای‌تر می‌دادند. بعد از مدتی من بالاترین حقوق که همان روزی پنجاه ریال می‌شد را می‌گرفتم. درآمد ماهانه‌ام 150 تومان بود. از این مبلغ پنجاه تومانش را به خودمان می‌دادند و یکصد تومانش را مثلاً پیش معاون مدیر کانون برایمان به‌عنوان پس‌انداز نگه می‌داشتند. آقای معاون سرهنگ بازنشسته ارتش بود. ما که هیچ وقت رنگ آن پس اندازها را ندیدیم. فکر کنم آن آقای معاون پولی که از ما بچه‌ها نصیبش می‌شد از حقوق خودش بیشتر بود. بگذریم.
مادرم دو بار در سال برای دیدنم از کرج به ایلام می‌آمد. برای او این دوری راه خیلی سخت بود و البته برای من که به زحمت دوازده سالم می‌شد سخت‌تر هم بود. حال و روز خوشی نداشتم و یادم می‌آید گاهی همان مرض شب ادراری دوباره یقه‌ام را می‌گرفت. یکی از دفعاتی که دچار آن بدبختی شدم شب سرد زمستان بود. سرما هم خورده بودم. بلند شدم و از ترس اینکه کسی بفهمد و مورد مؤاخذه و تنبیه قرار بگیرم تشکم را نزدیک بخاری نفتی که در آسایشگاه داشتیم بردم. لباس‌هایم را هم در آوردم و کنار بخاری پهن کردم که خشک بشود. خودم لخت زیر پتو رفتم و کنار بخاری چمباتمه زدم. نفت بخاری را زیاد کرده بودم که تشک و لباس‌ها زودتر خشک بشوند. میان خواب و بیداری به بخاری خوردم و چند جای بدنم سوخت. آن شب از درد دیگر خوابم نبرد.یک مربی در کانون ایلام داشتیم که هیکل ورزیده‌ای داشت و همه او را «عباس کلفت» صدا می‌کردند. یکی از دفعاتی که دچار شب ادراری شدم عباس کلفت فهمید و بی‌انصاف بدجور تنبیهم کرد. صبح که دید تشکم خیس است مرا به تختم بست و یک بلوک سیمانی بزرگ هم روی سینه‌ام گذاشت. تا ظهر از درد گریه کردم. آقای محمدی مربی کارگاه نجاری وساطت کرد تا عباس کلفت رضایت داد و رهایم کرد، اما تا ده روز از درد قفسه سینه به سختی نفس می‌کشیدم. روزگار بدی بود.

آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/6781/14/467318/0