ناصر ملک مطیعی ، لوطی محبوب سینمای ایران درگذشت

«فرمون» به سمت مرگ پیچید






نرگس عاشوری
روزنامه نگار
شامگاه روز جمعه خبر که می‌آید آن را شوخی تلخ و تکراری و نخ نما شده‌ای می‌خوانیم و می‌گذریم. با این تصور که شایعه‌سازان خبردار شده‌اند که قلندر سینمای ایران چند روزی در بیمارستان بستری است و دوباره دست به کار شده‌اند. با مرور اخباری که در این چند روز از بیمارستان رسید امیدوارم شدیم که نارسایی کلیوی و تنگی نفسی که سراغش آمده بود التیام یابد و حتی مرد محبوب سینما به خانه برگردد. اما خبر شامگاه آدینه چهارم خرداد شوخی ندارد؛ تلخ است و قاطعیت دارد. در چند کلمه گفته و نوشته می‌شود و نفس ثانیه‌ها را بند می‌آورد: «ناصر ملک‌مطیعی درگذشت»
دیرتر خبردار می‌شوم که مرده‌ام
«نمی‌دانم ما دیر می‌رویم یا برخی‌ها که قبلِ ما رفتن، عجله داشتن. مردم به‌زود رفتن آنها عادت کرده‌اند که حالا هی خبر رفتن ما را منتشر می‌کنند» جویای حالش شدیم در روزهایی که شایعه مرگش برای چندمین بار مطرح بود. پاسخ او شوخ‌طبعی‌های معمول بود: «خودم جزو کسانی هستم که دیرتر خبردار می‌شوم (مرده‌ام) تعداد تلفن‌ها و احوالپرسی‌ها که زیاد می‌شود خبردار می‌شوم که بله گویا دوباره‌بند به آب داده‌ام و مرده‌ام!» و مثل همیشه با شعری برای گفتن: «ما ازین هستی ده روزه به تنگ آمده‌ایم/ وای بر خضر که زندانی عمر ابدست».
کتاب و مطالعه مونس 40 ساله خانه‌نشینی‌اش شده بود. اهل شعر بود، اهل گلایه ابداً. حتی در روزهایی که اقدام عجیب صداوسیما در ممانعت از پخش دو برنامه تلویزیونی‌اش، طوفانی از انتقاد و گلایه به راه انداخته بود. آن روزها اگر چه دلتنگ بود اما عادتش بود سکوت کند. که میانه‌ای با قیل و قال نداشت: «صلاح نمی‌دانم حرفی بزنم. قدری باید کنار باشم تا این سروصداها بخوابد». سفر کرده بود تا آرامش را در خلوت به دست آورد: «اول بابایی هستم. از هراز برگشتم. زدم کنار جاده استراحت کنم، آفتاب بود اما حالا که بیدار شده‌ام، تاریک است (باخنده)»
خودش رانندگی می‌کرد، اگر چه با شرایط جسمانی او کار مشکلی بود اما استقلالش را مثل عزتش محفوظ می‌خواست. در پاسخ به سؤالی درباره دوری‌اش از سینما شنیده بودیم که «بعد از این همه سال‌ تصور اینکه بی‌احترامی ببینم خیلی ناراحتم می‌کرد و ترجیح دادم خودم محترمانه تصمیم بگیرم و کنار بکشم.»
خاطره‌نویسی برای قدرشناسی از اصغر فرهادی و کیارستمی
دلتنگی از پرده سینما را اما می‌شد از زیر و بم صدایش حس کرد. وقتی خاطراتش را از نخستین حضورش «واریته بهاری» (پرویز خطیبی، ۱۳۲۸) تا «برزخی‌ها» (ایرج قادری، 1361) و شاه نقش‌اش در سینما مرور می‌کرد: «برای فیلم «قیصر» من حتی داستان را هم نمی‌دانستم، روپوش سفید پوشیدم و بدون هیچ آمادگی و تمرینی سر صحنه رفتم اما همان صحنه ضبط شد. موسیقی منفردزاده که کنار نقش نشست باعث شد آن صحنه ماندگار و به یادماندنی شود. صحنه آخر و آن دیالوگ مشهور فرمان بر بالای بام حمام هم در فیلمنامه نبود و من آن را بداهه گفتم که «قیصر کجایی داداشت رو کشتن». آشنایی‌اش با علی حاتمی را از اتفاقات مهم زندگی‌اش می‌دانست: «اسمش را علی درویش گذاشته بودند، چراکه اخلاق درویش‌گونه نیز داشت. با هم رفاقت زیادی داشتیم و تنها کسی که در سر عقدش شرکت کرد من بودم. انتخاب من در «سلطان صاحبقران» واقعاً شهامت می‌خواست و تا به امروز به بازی در این فیلم افتخار می‌کنم.» حضور در سینما اگر چه ممنوع بود اما عشق‌ لطیفه‌ای نبود که در حصار این ممنوعیت‌ها بماند: «خوشحالم که سینمای ایران به این درجه و تعالی رسیده است و به وجود این اشخاص افتخار می‌کنم اما اینکه بگویم ما در این اتفاق چقدر مؤثر بوده‌ایم این حد خودخواهی را ندارم.»خاطراتش را هم که از حضور در جشنواره برلین و دیگر جشنواره‌های جهانی مرور می‌کرد بلافاصله تواضع را چاشنی آن می‌کرد که «خاطراتم را از تمام این رویدادها می‌نویسم تا یادمان بماند که وقتی کیارستمی و اصغر فرهادی جایزه جهانی می‌گیرند چه تلاشی کرده‌اند که در دنیای به این عظمت در برابر کشورهای ابرقدرت به این موفقیت رسیدند. ما در چند جشنواره شرکت کردیم، کسی ما را به رسمیت نمی‌شناخت چون از ایران آمده بودیم، البته بعضی اوقات خودمان را لو نمی‌دادیم، ولی رفتن ما به این جشنواره‌ها این حُسن را هم داشت که ما را با فضای سینمای جهان آشنا می‌کرد تا به خودمان بیاییم و بفهمیم که ما دربرابر آنها هیچ نیستیم و در کشور خودمان ادعایی نداشته باشیم.»
درد غربت و غم مرگ فردین و تختی
می‌گفت در این سال‌ها کمتر دیده‌ که افراد نابغه و هنرمندان در این مملکت روزهای پایانی عمرشان آن‌گونه باشد که لایقش هستند. از روزهای سخت دوست قدیمی‌اش شاملو می‌گفت و از اینکه دلش نیامده روزهای آخر ایرج قادری را ببیند. باورش این بود که پایان تلخ ستاره‌ها دیدنی نیست. اما از میان این همه، مرگ محمدعلی فردین و تختی را شوک‌آورترین اتفاق زندگی‌اش می‌دانست: «رفتنش خیلی سخت بود. جمعیت زیادی برای مراسم خاکسپاری به ابن بابویه آمده بودند. حتی من که دوست صمیمی او بودم نتوانستم جلو بروم. با اینکه آن سال‌ها در شهرت یکه‌تاز بودم و در کوچه و خیابان مردم دورم را می‌گرفتند با این حال در روز خاکسپاری تختی در گوشه‌ای زیر درخت ایستاده بودم و هیچ کس به من توجهی نداشت. تنها دو سه نفر می‌آمدند نیم نگاهی به من می‌کردند و می‌رفتند هدفم از گفتن این موضوع این بود که آنقدر تختی افتخار‌آمیز بود که در مقابل جسم بی‌جان او کسی به من توجهی نداشت.»
درد غربت دوستان قدیمی‌اش و پاسخ به محبت مردم تمام دغدغه او در این سال‌ها بود. غم اولی را همپای مرگ عزیزانش می‌دانست و از غربت که حرف می‌زد بغض در صدایش می‌نشست: «به همه آنهایی که فوت شدند ادای احترام می‌کنم؛ اما این چند نفری که مانده‌اند را دریابیم. کاش می‌آمدند و سال‌های آخر عمر را در مملکت خودشان زندگی می‌کردند و در خاک ایران پا روی زمین می‌گذاشتند.»  و عشق دومی را تمام پشتوانه و سرمایه‌اش در این سال‌ها: «خیلی دوست دارم به نحوی جواب خوبی به محبت و اعتماد مردم بدهم و این برای من خیلی دغدغه است، شاید باید یک فیلم بازی کنم تا با تصویر و حرف جواب این همه سال محبت مردم را بدهم. همیشه هم گفته‌ام که دلم نخواسته آرتیست خوبی باشم، بلکه دلم می‌خواسته آدم خوبی باشم.»
استاد شرمنده‌ایم
سال که نو شد او هم آمد. درست در نخستین روز سال 1309.1.1. عادت داشت همیشه بموقع بیایید. در روزهای آخر اسفند 96 که به بهانه 88 ساله شدنش در جمعی از هنرمندان تولدش را جشن گرفته بودیم هم بموقع آمد. قرار بود سورپرایزش کنیم، باید در اتاقی منتظر می‌ماند تا دیگر میهمانان برسند. در تمام این مدت نه غر زد و نه گلایه از اینکه این همه راه را از کرج آمده است و حالا باید منتظر چیزی بماند که از آن بی‌خبر است. با اهالی روزنامه عکس گرفت، گپ و گفت زد و با خوشرویی جواب‌شان داد و در نهایت خاطره‌ای خوش از این مراسم برای همه ما رقم زد؛ مراسمی که شاید حرف دلش همانی بود که از زبان رضا عطاران شنیده شد: «مگر ما از استاد ملک مطیعی عذرخواهی کنیم دیگران که چنین کاری را انجام نمی‌دهند! بنابراین من به جای آن بعضی‌ها می‌گویم که شرمنده‌ام. استاد شرمنده‌ایم که طی این سال‌ها نتوانستید به سراغ کاری که عاشق آن هستید بروید.»
گفتنی است مراسم تشییع پیکر شادوران ناصرملک مطیعی امروز ساعت 30/9 از مقابل خانه سینما در خیابان وصال انجام می گیرد.

یــــــاد
ما پیرمرد را صدا کردیم

حسین مسلم
دبیر گروه فرهنگی

این ما [اصحاب رسانه] بودیم که رفتیم سراغ او  و با منت مچ دستش را گرفتیم و آوردیم وسط گود؛ دستی که یخ کرده بود و نشان می‌داد سردی ایام چنبره زده در وجود پیرمرد و در دلش قندیل بسته؛ وگرنه خودش هیچ رغبتی برای این میدانداری‌ها نداشت. خسته بود، خیلی خسته. سن و سال بالا و نزدیک به چهل سال نامهربانی، موجب شده بود ناخواسته کمی عنق شود. انتظاری هم بیش از این نبود. هر کسی هم جای او بود کز می‌کرد توی خودش. حق هم داشت؛ خو گرفته بود به تنهایی اش. اما می‌دیدیم که آرام آرام با آب شدن یخ سالیان، خطوط چهره‌اش نیز باز و بازتر می‌شد. گویی این آمد و شدها حالش را بهتر کرده بود. اگر کسانی طلب کردند پیرمرد را و رفتند به‌دنبالش- که خیلی هم دیر رفتند- جامعه ایرانی بود که ساز این طلب را کوک کرده بود. پیرترها می‌خواستندش، چرا که دل در گرو نوستالژی شیرین گذشته داشتند و جوان ترها نیز طالبش بودند، چون دنیای بی‌قهرمان‌شان قلندری از این جنس نداشت؛ غولی به‌جای مانده از دوران سپری شده غول ها... همین هم بود که خواست هایشان تلاقی کرد با یکدیگر و عطشناک «هارای» کشیدند برای حضور پیرمرد در میانه میدان. این طلب، نه از آستین کوتاه ما، که از آستین بلند جامعه‌ای سربرآورد که تمناهایش روی هم تلنبار شده و سر به فلک گذاشته بود. همین هم بود که صدایش کردیم تا از سرزمین غول‌ها بیاید و پیش از رفتن، چند صباحی کنارمان باشد. حالا او فارغ البال از هر حذفی ما را به خود واگذاشته و رفته است. روحش شاد.

آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/6790/22/468775/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه
ایران عصر