راویان اخبار و گزارش‌ها، بعد از ۴۰ سال گزارش احوالات آن‌روزی را که روزنامه نگار شدند نوشته اند

چگونه روزنامه نگار شدم




میترا فردوسی
روزنامه نگار
روایت‌های ما، جهان ما را می‌سازند. این روایت‌ها در ترکیب با تجربه زیسته، اعتباری چندان می‌یابد و می‌تواند هر چیزی را که در بستر دیروز وجود داشته پیش چشمان ما، حالا و اکنون، حی و حاضر کند. روایت‌های ما، نشئه احساسات ما، عشق و شعف و غم و ترس‌های مایند. روایت‌های ما جان دارند.وقتی که در تقویم روز خبرنگار، 17مرداد، با فونت درشت حواسم را ربود، همه آنچه از روزنامه‌نگاری، از جادوی این شغل پرمعنا، در ذهنم داشتم مرور کردم. اولین‌ انشاهای مدرسه، اولین روزنامه‌دیواری‌‌، اولین روزنامه‌خواندن‌ها، اولین پاگذاشتن‌ها در تحریریه یک روزنامه محلی در کرمان را به یاد آوردم. شعف انتخاب رشته ارتباطات در دانشگاه، روزنامه‌نگار شدن و هر روز این موج جنون را هم. به این فکر افتادم که قلب این شغل، در بطن همین روایت‌ از اولین بارها می‌تپد. مؤمن به اعتبار روایت‌ها در ساختن جهان و معنا بخشیدن به آن، تلفن را برداشتم و از چند روزنامه‌نگار پیشکسوت خواستم که بنویسند روایت اولین‌هایشان را. بگویند از دلهره‌ها و شورهایشان در اولین گام نهادن‌ها در تحریریه. از عشقی که می‌دانم هنوز دست از سرشان برنداشته است. از انشاهای مدرسه که چطور تبدیل به نوشته‌هایی در ستون‌های جادویی روزنامه‌ها شدند. حاصل لبیک به نوشتن درباره این آگاهی بی‌واسطه واین درک مستقیم که از تجربه زیسته می‌آید، روایت‌های یگانه‌ای است که در ادامه می‌خوانید.


آن روز خیلی ویژه

علی‌اکبر قاضی‌زاده روزنامه‌نگار  پیشکسوت
نوشته‌ام که روزنامه‌ نگار شدن من همه‌اش به خاطر شیفتگی یا رؤیاهای دوران کودکیم نبود. بعضی می‌گویند من از بچگی یا شاید هنگام نوش جان‌ کردن شیر مامانم استعدادهایم را بروز می‌دادم. شاید هم راست بگویند. در مورد من، خیلی این طورها نبود. من در دوران دانشجویی باید کار می‌کردم، باید پول درمی‌آوردم و باید می‌توانستم دست کم پول شهریه دانشکده را بپردازم که کم هم نبود. خیلی هم در نوشتن بی‌استعداد نبودم. نوشتن را خیلی زود شروع کردم. این بخت بلند را اما نداشتم که کسی بگوید بهتر است چه کار بکنی یا نکنی!
بگذریم. پاییز سال 48، پر از امید و انرژی، دانشجوی سال اول روزنامه‌نگاری بودم و البته زیر فشار یافتن یک کار؛ چه بهتر که به رشته‌ام مربوط باشد. اوایل نیمه اول آن‌ سال، استادی به نام داریوش پیرنیا، از خاندان معروف پیرنیا که به ما مبانی ارتباطات درس می‌داد، از بچه‌های کلاس خواسته بود چیزی درباره اهمیت رسانه‌ها بنویسند و نوشتند. استاد، پای کار بعضی از بچه‌ها نوشت به او مراجعه کنند که یکی هم من بودم.
ورود ما گروه بچه‌های گیج و ویج، اما امیدوار به شورای نویسندگان ماهنامه «مام» خود داستان جداگانه‌ای دارد.
 وسط یک تالار باشکوه، دور یک میز بزرگ با روکش ماهوت سبز، با چند ظرف بزرگ میوه و شیرینی نشستیم و آقایی سالمند و موقر، فصل به فصل با یک سینی نقره می‌آمد و استکان‌های ظریف را با نگاری‌های قشنگ و نقره‌ای را با ادا و اصول ویژه جلوی ما می‌گذاشت. ما هم غرق عرق، تکلیف خود را نمی‌دانستیم. می‌شد به این نشست مجلل برای داشتن درآمد دل بست؟ این فضا هیچ شباهتی با تحریریه کیهان نداشت که سال بعد رفتم و روانشاد دکتر سمسار جلوه‌ای از روزنامه‌نگاری را نشانم داد. در واقع هرگز نشستن در چنان تحریریه باشکوه، تکرار نشد.
این مجله، ارگان تشکیلات اولیا و مربیان بود. قرار شد هر یک از ما متنی پیرامون روابط بچه‌ها، پدران و مادران و آموزگاران و معلمان و کارکنان مدرسه را تدارک کنیم و دو هفته بعد برای شماره شانزدهم مجله تحویل دهیم. این هم موضوع انتخابی من: انتظار پدران و مادران در تبدیل‌شدن بچه‌ها به آدم‌های موفقی که خود نشده‌اند! امروز، وقتی آن متن شبه انشا را می‌بینم، غرق خجالت می‌شوم. یکی نبود بگوید آخر پسرجان! آخر تو جامعه‌شناسی؟ روان‌شناسی؟ چند تا بچه بزرگ کرده‌ای؟ چند سال در کار آموزش بوده‌ای؟
نوشتم که در زمستان 48 اوضاع مالی من در مدار پیسی سیر می‌کرد.
هنوز نمی‌دانستم که نمی‌شود روی زمان دریافت حق تحریر حساب کرد و اگر دیر شد، کاری غیر از انتظار نمی‌توان کرد. در این میان سردبیر مجله هم عوض شد! من از دکتر معین افشار، سردبیر بعدی، خیلی چیزها یاد گرفتم و به او مدیونم. از اوایل دی‌ماه که آن نوشته اندیشمندانه و اندرز راهگشا به مادران و پدران را تحویل سردبیر دادم و او با دست بردن‌هایی پذیرفت، هر روز با چشم منتظر و دل امیدوار جلوی بساط روزنامه‌فروشان می‌ایستادم تا ببینم «مام» شماره 16، عاقبت کی روی دکه می‌آید؟ درس دوم را گرفتم: روی نظم مجله حساب نکن!
اوایل اسفند روزی از میدان توپخانه به سمت چهارراه استانبول پیاده می‌رفتم، نبش خیابان سخایی جلوی بساط روزنامه‌فروشی پا سست کردم. آهان! بفرما! این هم شماره 16 مجله تربیتی مام. مجله را خریدم و پای دیوار و سر فرصت باز کردم. آن متن اجق وجق و بدخط حالا مرتب و منظم در ستون‌های 5 و نیم سانتی و تمیز ردیف شده بودند. آدم حظ می‌کرد. اسم من هم با حروف درشت، آن بالا آمده بود: علی اکبر قاضی زاده.
دوباره و با شوق و در خلسه‌ای عمیق آن متن را خواندم. عجب شاهکاری! کاش همه این مردم این پندنامه را می‌خواندند و از آن برای سعادت و نیکبختی خود و فرزندانشان (که لابد دلبند هم بودند) درس می‌گرفتند. کاش این مردم درک می‌کردند که نگارش چنین متنی چه قدر تیزبینی، ژرف‌نگری، تخصص، کاردانی و دقت نظر می‌برد! به این نتیجه رسیدم که باید ظاهرم را با این جایگاه تازه هماهنگ کنم؛ چاره‌ای نبود. اول کاری که باید می‌کردم، فراموش کردن آن طرز راه رفتن شل و ول و آن رفتاری بود که به آن خو داشتم. معنا ندارد که آدم نویسنده چنین مقاله اندیشه‌ورزانه‌ای باشد، صاحب این درجه از آگاهی عمیق تربیتی باشد و آن وقت مثل دیگر بچه‌‌های محل در کوچه بابایی، واقع در سرآسیاب دولاب رفتار کند.
کسی به این ستاره نوساز در آسمان ادب و تربیت و اندیشه محل نمی‌گذاشت. می‌شد به این انبوه مردم البته حق هم داد. از کجا باید می‌دانستند صاحب آن اثر ماندگار همین جوانک لاغر و درمانده است که کارمند بانک محل، از دیرکرد وامی که گرفته، به ستوه آمده است؟
حس کردم دست‌کم ده دوازده سانتیمتری از کف زمین بالاتر هستم. دلم می‌خواست جلوی همه رهگذران را بگیرم، مطلب و نام صاحب اثر را با استناد به کارت دانشجویی نشان‌شان دهم تا بدانند چه اندازه فروتنی و بزرگواری می‌خواهد که آدمی صاحب این همه کرامات، بدون ظاهرسازی و ریا در کنار مردم بماند و با مردم سلوک کند. دوست داشتم چهارپایه‌ای بگذارم و با صدای بلند به همگان اعلام کنم از این پس شما را از این اندیشه‌های زلال و سرشار بی‌نصیب و محروم نخواهم گذاشت. دلم می‌خواست بگویم روی من حساب
کنید.
من اراده کرده‌ام معنا و مفهوم خوب زندگی‌کردن را بدون چشمداشت به شما نشان دهم. با هر کار که بعد از این از من چاپ شد، این غرور کم‌کم رنگ باخت تا به کلی رفع شد. حالا 40 و اندی سال از آن روز می‌گذرد و در این کار مانده‌ام. چند کیلو؟ چند من؟ چند گونی کار در این مدت از من چاپ شده باشد خوب است؟ حالا وقتی اسم یا اسم و عکس من در کنار متنی از من، جایی چاپ می‌شود، دلم می‌لرزد: کاری کرده‌ام که به درد کسی بخورد؟ به تعهدی که در برابر مردم دارم، عمل کرده‌ام؟
نمی‌دانم.
امروز، فردا، پس فردا و هر روز جوانانی مثل من در سال 48، برای اولین بار امضای خود را بالا یا پایین نوشته خود می‌بینند. بسیاری از آنان خیلی زود می‌گریزند. خیلی‌ها هم می‌مانند و می‌کوشند حرفی، منطقی، خبری یا پیامی را به مخاطبان برسانند. زندگی در این حرفه،
همین است.

یک مرد خوش‌تیپ
 در بهار هزار‌سال پیش

فریدون صدیقی
روزنامه‌نگار و مدرس روزنامه‌نگاری
باید بهار بوده باشد که من شکل شکوفه بودم؛ آرام و امیدوار.
باید هزار سال پیش بوده باشد که جمشید اکرمی (اکنون دکتر سینما و منتقد فیلم در نیویورک) به من گفته باشد: من خبرنگار افتخاری مجله اطلاعات کودکان و نوجوانان هستم، تو که انشانویس خوبی هستی روز جمعه بیا تا در امتحان خبرنگاری افتخاری مجله جوانان با هم شرکت کنیم. همین‌طور است باید میانه‌های دهه 50 بوده باشد. زمانی دور و بلند؛ تهران، خیابان گرگان (نامجو) حوالی میدان گرگان، دبیرستان فروتن. من و جمشید کلاس دهم دبیرستان آن مکتب‌سرای فروتن بودیم و من رفتم به میدان سپه (امام‌ خمینی) روزنامه اطلاعات، ساختمانی پیر و خسته، پله‌پله بالا رفتم تا رسیدم به در اتاق کارزار. چنان رفته بودم در شوق، التهاب و اضطراب که به گمانم قبل از گشودن در، قلبم ایستاده و بیکار شده بود و من باید آخرین امتداد خودم بوده باشم که روی یکی از صندلی‌ها رها شدم. آقای بشدت خوش‌تیپی که درحال قدم‌زدن بر احوال ده، ‌دوازده صندلی‌نشین بود به من و دیگران گفت: از حال و احوال خود در فاصله آمدن و رسیدن به اینجا بنویسید! آن آقای بشدت خوش‌تیپ ر-اعتمادی (سردبیر مجله جوانان) بود. مجله‌ای پر تیراژ و بی‌مثال. همان سال‌ها آن آقای سردبیر برای مجله‌اش پاورقی می‌نوشت و چه پاورقی‌هایی که وقتی کتاب می‌شد، بسیار و بی‌شمار بود. مثلاً کتاب «توئیست، داغم کن». به گمانم من در روایت‌نویسی احوالات خودم موفق نبوده‌ام که فرا خوانده نشدم. شاید لهجه کردی داشتم و خودم نازک و نیلوفری و ترس‌خورده بودم. باری اما، این اتفاق اولین تجربه من برای پاگذاشتن در یک مؤسسه مطبوعاتی بود. سال‌های کمی بعد، که شعر می‌نوشتم چندبار و بارها برای تحویل شعر به دفتر مجله فردوسی (با سردبیری عباس پهلوان)، مجله تهران مصور (با سردبیری حسین سرافراز) و مجله امید ایران (با مدیر مسئولی علی اکبر صفی‌پور) رفته بودم و با واهمه‌های بی‌نام‌ و نشان حضور در یک نشریه آشنا شده بودم. اما و اما پس از آن سال‌ها، بار اول که پا در روزنامه کیهان گذاشتم در تیرماه 1351 (محدوده هزار سال پیش)، به عنوان خبرنگار احوالاتی داشتم که حکایت ملتهبی دارد. چنان شناکردن در دریای خزر با تیوپ که شتک موج آدم را در بزنگاه غفلت، به صخره ساحل چالوس می‌کوبد؛ که شرح آن بماند تا بعدی دیگر.

روزنامه‌نگاری بازنشستگی ندارد

رضا قوی‌فکر
روزنامه‌نگار پیشکسوت
بعدازظهر‌های دوست‌داشتنی سه‌شنبه‌ها، در کوران‌ ده دوازده سالگی، وقتی پدر، «کیهان‌بچه‌ها» به دست از راه می‌رسید انگار گرانبهاترین ‌هدیه جهان‌ را برایم به ارمغان آورده است، مثل برق مجله را ‌می‌گرفتم و ‌می‌چپیدم توی زیرزمین. مجله را پهن ‌می‌کردم روی میز بدقواره عهد بوقی و بعد آن را با احتیاط و عشق بی‌حد ورق می‌زدم‌.   وقتی دیپلم‌ گرفتم با آن‌که در امتحان بورسیه پزشکی ارتش پذیرفته شده بودم اما وقتی توی روزنامه، آگهی آزمون رشته روزنامه‌نگاری دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی را دیدم، بی‌معطلی ثبت‌نام کردم و قبول شدم. پیش از ورود به دانشکده اولین تجربه شیرین روزنامه‌نگاری‌ام وقتی بود که اسمم همراه عکس در مجله اطلاعات بانوان‌چاپ شد. ۴۵ سال پیش این ‌مجله از خوانندگانش خواسته بود دختری گمراه را راهنمایی کنند تا بتواند خود را از منجلاب تباهی برهاند! مطلبی نوشتم و همراه عکسم به مجله اطلاعات بانوان فرستادم. دو هفته بعد برای نخستین بار شیرینی چاپ نام و عکسم را در یک نشریه زیر زبانم، ‌مزه‌مزه کردم. گرچه هنوز پس از ۴۵ سال وقتی نامم پای مطلبی چاپ ‌می‌شود شوقی در من شکل می‌گیرد، اما حلاوت نخستین تجربه چیز دیگری بود. سال ۵۲، تحصیل در رشته روزنامه‌نگاری را آغاز کردم. سال دوم دانشکده به توصیه استادم، دکتر صدرالدین الهی به تحریریه روزنامه کیهان معرفی شدم. همین‌قدر بگویم که لحظه ورود به تحریریه روزنامه کیهان از آن لحظه‌هایی‌است که هرگز فراموشم ‌نمی‌شود. اولین سرویسی که به توصیه سردبیر کارم را در آن شروع کردم سرویس حوادث بود. خیلی زود به عنوان خبرنگار کشیک شب حوادث کیهان حکم‌ گرفتم. تجربه کار در این بخش، بی‌بدیل بود. آنچنان که در حال نوشتن کتابی پیرامون خاطرات آن دوران هستم. بعد از تجربه کار خبرنگاری حوادث به دلیل علاقه به نوشتن گزارش‌های اقتصادی و مطالعه در زمینه نفت و اوپک، ابتدا معاون سرویس اقتصادی و بعدها دبیرسرویس اقتصادی روزنامه کیهان شدم‌.حالا اما پس از 45سال کار مداوم روزنامه‌نگاری بر این باورم که روزنامه‌نگارجماعت هرگز بازنشسته نمی‌شود و اگر دوباره به دنیا بیایم باز هم روزنامه‌نگار خواهم‌ شد.


از چاپخانه تا تحریریه

محمد آقازاده
روزنامه‌نگار پیشکسوت
غروب پانزده اردیبهشت با رئیس کارگزینی وقت کیهان قرار داشتم تا کارگر چاپخانه بشوم، راستش بر اثر یک دعوا این فرصت برایم اتفاق افتاد، بیکاری واقعاً آدم را زمین‌گیر می‌کند، با دلهره رفتم، می‌ترسیدم استخدام نشوم، حرف‌های او امیدوارم کرد بالاخره کاری پیدا خواهم کرد، با یک‌نوع تهدید گفت هوس نکنی از کارگری بروی قسمت کارمندی، جوابش را ندادم، نمی‌خواستم این فرصت را از دست بدهم، حرف‌هایمان که تمام شد مرا به افست رتاتیو دو برد و به داود نریمان سرپرست شعبه معرفی کرد. از فردای همان روز کارم را شروع کردم، وقت بیکاری بازی می‌کردیم و گاهی هم شعرهایم را برایشان می‌خواندم. چاپ کتاب‌های درسی عقب افتاده بود و ما شبانه‌روز کار می‌کردیم و هر هشت ساعت فرصت خوابیدن داشتیم، می‌رفتیم حیاط کیهان و روی کاغذ باطله‌ها دراز می‌کشیدیم. یک شب که وقت خوابم تمام شد همکارها گفتند دستگاه چاپ خراب است و می‌توانی بخوابی، همان جا افتادم و داشتم روی کاغذ، شعری برای خودم می‌نوشتم، ناگهان احساس کردم مردی بالای سرم ایستاده است، گفت چه می‌کنی؟ گفتم صفحات را خط‌خطی می‌کنم. گفت بخوان و من خواندم، آن قسمت کاغذ را پاره کرد و با خود برد، آنقدر خسته بودم که حتی اعتراض نکردم، اگر او هم نمی‌برد همانجا می‌گذاشتم بماند. یک هفته بعد که فرم‌های مجله زن روز را آوردند تا چاپ کنیم، چشمم به نام خودم افتاد، همان شعری بود که در خستگی نوشته بودم، رفتم آن‌که شعر را چاپ کرد پیدا کنم، نمی‌دانستم چه‌کارش دارم، ولی وقتی اسمش را فهمیدم یخ زدم، باورم نشد. او کسی نبود جز نصرت رحمانی، شاعر پرآوازه، کلی با هم گپ زدیم و بعد گمش کردم.... چند وقت بعد شبی هم سردبیر به چاپخانه آمد تا ویژه‌نامه‌ای را ببیند چطور شده است. پشت میز نشست و ناگهان چشمش افتاد به شعر بلند من، خواند و این بار داوود شعر را پاره کرد و داد دست سردبیر، فردایش در پارک شهر متوجه شدم شعرم در کل دو ستون اول صفحه دوم کیهان چاپ شده است، حیرت‌زده خشکم زد، فردایش با لباس کارگری به تحریریه رفتم. نمایشی را دیده بودم و مطلبی برایش قلمی کردم، فهمیدم مسئول صفحه هنری سیروس ظهیرمالکی است، مطالب را به او دادم گفتم می‌شود بخوانید و نظرتان را بدهید؟ غروب نقد تئاترم در صفحه سه روزنامه چاپ شد و پای من به مرور به تحریریه باز شد. مرتب مطالبم چاپ می‌شد ولی همچنان کارگری می‌کردم. کمی بعد به گروهی رفتم که دبیرش فریدون صدیقی بود. در گروهی حرفه‌ای بودم و از همه یاد می‌گرفتم؛ کنار آدم‌های حرفه‌ای نفس‌کشیدن، بهترین کلاس درس است.

بداهه‌نوازی با قلم

ابراهیم
رستمیان‌مقدم
 روزنامه‌نگار پیشکسوت
اوایل پاییزسال50 بود که با قبولی در رشته روزنامه‌نگاری و رادیو تلویزیون از ولایتم ساری به تهران آمدم و در راهرو پشت اتاق رئیس گروه روزنامه‌نگاری منتظر ماندم تا نوبت مصاحبه به من برسد. تعداد دیگری ازقبول‌شدگان درآزمون کتبی هم در آن راهرو مثل من درانتظاربودند. کسانی که برخی از آنها بعدها روزنامه‌نگاران مشهوری شدند. مصاحبه‌ها اغلب ده، پانزده دقیقه طول می‌کشید و نتیجه هم همان‌جا مشخص می‌شد. وقتی نوبت به من رسید با مردی روبه‌رو شدم که چهره‌ای بشاش، هیکلی متوسط و ورزشی داشت. با ریش پروفسوری، عینکی ذره‌بینی، لباسی رسمی وکراواتی شیک. او دکتر صدرالدین الهی بود که سمت استادی دارد برگردن تمامی روزنامه‌نگاران فارغ التحصیل ازدانشکده علوم ارتباطات اجتماعی دردهه پنجاه. دکتر بعد از چاق سلامتی کوتاهی، به پرونده و اوراق آزمون من نگاهی انداخت و خیلی غیرمنتظره گفت: «تو قبولی جوان! اما می‌دانی چه رشته‌ای را انتخاب کرده‌ای؟ بدان که اگر به دنبال نان و آب و درآمد آنچنانی و زندگی بی‌دردسرهستی، اشتباه آمده‌ای! رک و پوست‌کنده بگویم، روزنامه‌نگاری دراین مملکت با گرفتاری، رنج وتنگدستی عجین است. باید درد مردم را داشته باشی. باید با کم و زیادش بسازی. اگر اهلش هستی خوش آمدی وگرنه تا دیر نشده از همین حالا راهت را عوض کن...!»
درواقع محتوای حرف‌های استاد برای من که خانواده‌ای داشتم ساده و کم‌درآمد با زندگی کارمندی، نه فقط عجیب وناآشنا نبود حتی حس خوبی هم به من داد که پس «درست آمده‌ام!»
برای من که دردوره دبیرستان، تابستان‌ها اهل کار در کوه وکمر و روستاهای دورافتاده بودم (به عنوان مأمورمراقب فصلی دراداره مبارزه با مالاریا، با حق‌الزحمه‌ای ناچیز) وکم و بیش با زندگی پررنج مردم آشنا؛ وازطرفی نشریاتی مثل سپیدوسیاه و فردوسی را که دایی «مصدقی»ام به خانه می‌آورد ازسر تا ته، «واوننداز»، می‌خواندم؛ برای من که کم وبیش تحت‌ تأثیر مطالب اجتماعی وشرایط زندگی، کلاس انشا را برخلاف اغلب بچه‌ها دوست داشتم و برعکس از ریاضی و فیزیک فراری بودم؛ حالا به‌طور معجزه آسا با کسی روبه‌رو می‌شدم که درلفافه هشدار و انذار، گویی تلویحاً به من می‌گوید: «پسرم، درست آمده ای!»
اواخرسال دوم دانشکده دربهار سال 52 بود که گروه روزنامه‌نگاری دانشکده ما تصمیم گرفت جمعی از دانشجویان را برای کارآموزی در گروه‌های دو، سه یا چهارنفری به تحریریه دو روزنامه بزرگ عصر و عمدتاً به روزنامه کیهان معرفی کند. من هم به همراه دوست دیگری به همین روزنامه معرفی شدیم. ساعت 8صبح وارد تحریریه‌ای بزرگ شدیم با حدود 100نفر نیرو که اغلب پشت ماشین تایپ المپیا یا گوشی تلفن به دست، سرگرم کار بودند. آن زمان کار روزنامه باید حداکثر تا ساعت یک بعدازظهر تمام می‌شد. قرار دیدار ما با دبیر سرویس شهرستان‌ها تنظیم شده بود. اوکه طنزنویسی مشهورهم بود خیلی جدی و با چشمانی نافذ با ما دست داد و به اتاق شیشه‌ای پشت میز کارش دعوت کرد. روبه‌روی ما نشست و بی‌حاشیه گفت ما دراین سرویس فقط یک نفرلازم داریم. بعدهم دودسته کاغذ کاهی با دو خودکار جلو ما گذاشت و اشاره کرد که دو سوژه جداگانه به شما می‌دهم. درباره هرکدام که مایل بودید در هر حجمی که خواستید، به صورت تخیلی و بدون این‌که از این اتاق خارج بشوید بنویسید. من ساعت 12 برمی‌گردم. حدود 4ساعت بعد که برگشت دستنوشته‌های هرکدام از ما دو نفر را به دقت خواند و گاهی با قلم قرمز کنار نوشته‌ها خط‌هایی کشید. دلم شورمی‌زد. چیزی حدود 50 صفحه گزارش پرسوز و گدازی نوشته بودم و می‌ترسیدم زیاده‌روی کرده باشم. دوستم اما 10-15صفحه مطلب، تمیزوخوش خط نوشته بود. او درباره یک حادثه رانندگی در جاده و من درباره حال و روز یک منطقه زلزله‌زده. سرانجام آقای دبیرسرویس سرش را ازروی کاغذها برداشت و نفس عمیقی کشید. نگاهی به من انداخت. گزارش مرا پسندیده بود. باید از صبح روز بعد به روزنامه می‌آمدم.
سرویس محل کار من اسم جذابی نداشت اما کارآموزی درآن بزودی به مهم‌ترین واقعه زندگی حرفه‌ای من تبدیل شد. سرویس شهرستان‌ها برخلاف اسم اداری‌اش تمام فرآیندهای اصلی کار روزنامه نگاری را در برمی گرفت. از تماس با حوزه‌های خبری دراستان‌ها، گردآوری خبرهای روز، بررسی و تنظیم گزارش‌ها و یادداشت‌ها و تایپ مطالب تنظیم‌شده تا انتخاب عکس‌ها و طرح‌ها و نهایتاً تهیه ماکت دستی برای صفحه‌آرایی و ارسال آن به همراه مطالب به بخش حروفچینی سربی (بعدها حروفچینی لاینوترون روی نوارهای کاغذ گلاسه توسط واحد مستقل حروفچینی) ونهایتاً دریافت نمونه صفحات بسته‌شده برای کنترل نهایی قبل ازچاپ. و صبح روزبعد لمس و تورق صفحات روزنامه با مطالبی که دستپخت خودت بود.
این همان فرآیندی بود که تجربه آن می‌توانست بعدها دستمایه‌ای باشد برای روزنامه‌نگاری حرفه‌ای درسطوح متفاوت و در رسانه‌های گوناگون. بویژه این که بزودی خود را درجمعی دیدم ازچهره‌های مجرب و پرشور و اغلب در سنین میانسالی که بعضی فرازونشیب‌های اجتماعی و سیاسی بسیاری را از سرگذرانده و از تجربه حبس و داغ و درفش سخن می‌گفتند. از همکاری که به تازگی ازمحبس برگشته و با وساطت مدیرمسئول امکان ادامه کار پیدا کرده بود، تا مترجم زبردستی که کارش فقط ترجمه‌ای وزین و روان از سرمقاله‌های لوموند بود و در پیشینه‌اش محکومیت 15ساله به زندان داشت تا شیخی که ازرسانه‌های عربی ترجمه می‌کرد و به خاطر دفاع علنی از مبارزات فلسطین و ضدیت با اسرائیل، بارها به زندان افتاده بود. و نهایتاً هر روز از کنار سرویسی رد می‌شدیم که می‌گفتند تا چند هفته قبل «خسروگلسرخی» درآن نشسته بود تا این‌که سروکله مأموران امنیتی پیدا شد و او را از همان محل کار به مسلخ برده بودند... و تازه این همه اتفاق درفضایی موج می‌زد که سامانده و سرمایه‌گذاراصلی‌اش سناتوری بود انتصابی، تحصیلکرده دانشگاه سوربن فرانسه دررشته حقوق، با ایده‌های نو برای توسعه روزنامه نگاری درایران. پایه‌گذار دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی و مؤسسه‌ای بزرگ با رسانه‌های گوناگون، دررابطه‌ای صمیمی با کارکنان و با نگاهی روادار و شکیبا... آغاز تجربه روزنامه نگاری درچنین حال و هوایی، ملغمه‌ای بود از تضادها و گونه‌گونی‌ها، همچون خود زندگی. تجربه‌ای که 45سال است پیگیر اما با پستی و بلندی بسیار ادامه دارد، بی‌ادعایی درباره راه طی شده.
روزنامه‌نگاری را همچون نوازندگی از تکنوازی شروع می‌کنی و اگر پیوسته بیاموزی و از پا ننشینی، می‌توانی روزی روزگاری نغمه‌ای سازکنی که شاید برجان و دل مردم بنشیند؛ شاید! اگرهمواره بیاموزی، بخواهی، شکیبا باشی و در میانه راه از پای نیفتی. آسان نیست، عین زندگی است.









آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/6848/11/477522/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه
ایران عصر