قصه‌خوانی با لکنت زبان




داشتم تنها از روستا برمی‌گشتم. خانمی با 3 بچه‌اش با یک گونی سنگین در جاده پیاده می‌رفت.
سوارشان کردم. پسرش لکنت زبان داشت. از او پرسیدیم: «قصه بلدی؟» گفت: «بله.» و آن وقت قصه‌ای با نام «ایزی و راسو» را به زیبایی برایم تعریف کرد.
پرسیدم: «این قصه را از کجا یاد گرفتی؟» گفت: «در روستای لاوه خانم استاد قصه می‌خواند. من هم یاد گرفتم.»
خانم استاد یکی از مربی‌هایی است که در روستا کتاب و دیگر امکانات به او تحویل داده شده تا برای بچه‌های روستایشان قصه بخواند و کتاب امانت بدهد.
مسیرم با مادر و سه فرزندش یکی نبود اما دلم نیامد قصه گفتن پسر را قطع کنم. آنها را تا روستایی که می‌خواستند بروند، رساندم و گذاشتم چند قصه دیگر تعریف کند. مادرش گفت: «بچه‌ام لکنت دارد اما عقل و اراده‌اش خوب است.»
چند کتاب به پسر هدیه دادم و از او خواستم شب‌ها برای دو خواهرش قصه بخواند. پسر باادبی بود. خیلی خوشحال شدم که قصه خوانی اینقدر نتیجه خوبی داشته است. اشک در چشمانم جمع شده بود.


آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/6874/16/481604/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه