دختر گمشده





قسمت ششم

برگرفته
از یک داستان واقعی
در قسمت‌های قبل خواندیم که غیبت چند روزه آرزو صبوری دختر 13 ساله از مدرسه، خانم کریمی و فاطمه و سحر دوستان صمیمی او را درِ خانه دختر کشاند اما در به تکه زمینی خرابه باز می‌شد. آنها با تعقیب برادر آرزو، به خانه دیگری رسیدند اما مردی که در را باز کرد، گفت آرزو را نمی‌شناسد. جریان را به پلیس گزارش دادند. مرد و پسربچه غیب‌شان زد. دو هفته بعد از ماجرا بچه‌ها آرزو را نزدیک مدرسه دیدند که با دیدن آنها به سرعت از آنجا دور شد. آرزو دوباره ناپدید شد اما چند وقت بعد، دوستش فاطمه اتفاقی او را در منطقه‌ای دیگر در حال فروختن گل پشت چراغ قرمز دید. فاطمه موضوع را به مدیر اطلاع داد و خانم کریمی تصمیم گرفت شبی آنجا برود. آرزو سعی کرد مخفیانه از خانم کریمی کمک بگیرد اما همان شب ماشین به آرزو زد. او را با آمبولانس به بیمارستان رساندند در حالی که بی‌هوش بود. وقتی به‌هوش آمد، خانم کریمی بالای سرش بود اما خیلی زود فهمید آرزو حافظه‌اش را از دست داده است.
 و حالا ادامه داستان...
خانم کریمی با بُهت به صورت دکتر نگاه کرد. باورش نمی‌شد بعد از همه آن اتفاق ها، حالا که آرزو را پیدا کرده‌اند، او حافظه‌اش را از دست داده باشد. پیش خودش فکر کرد این دختر چقدر بدشانس است. همان موقع دکتر که انگار فهمیده بود او دارد به چه چیزهایی فکر می‌کند، گفت: «نگران نباشین. به نظرم این فراموشی موقته و به خاطر شوک تصادف ایجاد شده. خیلی وقتا این مشکل برای مصدوم پیش میاد.»
دکتر این را گفت و از اتاق بیرون رفت. حالا باید چه کار می‌کردند؟! این سؤالی بود که در ذهن خانم کریمی شکل گرفته بود و در آن لحظه هیچ جوابی برایش نداشت. نه اطلاعی از خانواده آرزو داشتند و نه خودش می‌توانست چیزی بگوید تا کمکش کنند. فقط باید صبر می‌کردند. اما تا کی؟! خانم کریمی تصمیم گرفت پیش آرزو بماند تا حال دختر خوب شود. باید چند روز از مدرسه مرخصی می‌گرفت. نمی‌شد دختر را در این حال تنها رها کرد.  
سه روز گذشت و در این مدت خانم کریمی غالب اوقات بالای سر آرزو بود. دختر واکنش خاصی نشان نمی‌داد. گاهی حرف‌هایی می‌زد که خیلی واضح نبود. حتی اسم خودش را یادش نمی‌آمد. خانم کریمی برای او از خاطرات مدرسه و دوستانش تعریف می‌کرد اما دختر باز هم واکنشی نشان نمی‌داد. حتی یک روز به پیشنهاد دکتر، چند تا از بچه‌های مدرسه و دوستان صمیمی آرزو به دیدنش آمدند اما او هیچ کدام آنها را نشناخت. فاطمه و سحر، دوستان نزدیک آرزو بیشتر از همه غصه می‌خوردند. از یک طرف خوشحال بودند که آرزو پیدا شده و از طرف دیگر به خاطر وضعیت دختر ناراحت بودند و می‌ترسیدند همین جوری بماند. روز پنجم دکتر گفت آرزو می‌تواند مرخص شود چون حال جسمی‌اش خوب است و برای برگشتن حافظه‌اش هم باید تحت درمان باشد و به زمان نیاز دارد. دختر را مرخص کردند در حالی که نه خانواده‌ای داشت و نه مکانی برای زندگی. خیلی ناراحت کننده بود که در این چند روز هیچ کس سراغی از آرزو نگرفته بود. خانم کریمی فکر کرد اصلاً از کجا معلوم آن زن و مرد، پدر و مادر واقعی آرزو بودند. حتی پسر بچه هم می‌توانست برادر آرزو نباشد. هیچ چیز معلوم نبود و دختر هم که چیزی را به یاد نمی‌آورد. خانم کریمی تصمیم گرفت آرزو را به خانه خودش ببرد تا وضعیتش معلوم شود. کارهای لازم را انجام داد. روزی که قرار بود آرزو از بیمارستان مرخص شود، از اتاق بیرون رفته بود تا کارهای مربوط به بیمارستان را انجام دهد. داشت به اتاق برمی‌گشت که صدای جیغ آرزو را شنید. خودش را با عجله به اتاق رساند. مردی لاغر با کلاه نقابدار بالای سر آرزو ایستاده بود. همان مردی بود که آن شب در خیابان از دور آرزو را می‌پایید. آرزو وقتی چشمش به خانم کریمی افتاد، فریاد زد: «خانوم کریمی... نذارین سیامک منو با خودش ببره. نمی‌خوام دیگه برگردم اونجا.» همان موقع مرد، خانم کریمی را که در چارچوب در ایستاده بود، هل داد و از اتاق فرار کرد. آرزو با گریه گفت: «خوب شد اومدین خانوم. داشت منو می‌برد.» خانم کریمی دختر را در آغوش گرفت. حافظه آرزو برگشته بود.
ادامه دارد...    



آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/6874/16/481607/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه