با هم و تنها




فرنوش صفوی‌فر
روانپزشک
شروع سال تحصیلی همیشه به معنای شروع روزهای سخت بود. شب‌ها با یک جور تشویش خاص خوابیدن، صبح با اضطراب بیدار شدن، صبحانه را آماده کردن، بچه ها را بیدار کردن، با بدقلقی‌هایشان کنار آمدن، کمی با مهربانی و قربان‌صدقه، کمی با اخم و جدیت، با هر زور و کلکی که بلد بود، یکی دو لقمه صبحانه بهشان رساندن، مراقبت از این که چیزی جا نگذارند، حواسش باشد که از سرویس جا نمانند، کفش‌های‌شان را لنگه به لنگه نپوشند، دگمه‌های روپوش مدرسه را اشتباه نیندازند (بله، همه اینها ممکن بود، حتی برای بچه ششم دبستان!)، تا راهی‌شان کند. اول که به سختی از رختخواب می‌خواست بکَند، به خودش وعده می‌داد که:«ببین یک ساعت هم طول نمی‌کشد، بعد که رفتند، می‌توانی بخوابی!» اما تقریباً هر صبح آن قدر شلوغی و نگرانی می‌کشید که خواب کلاً از سرش بپرد.
روزهای تابستان البته اوضاع بهتر بود، لازم نبود با آن همه تشویش از خواب بیدار شود، اما بازهم حس آرامشِ برای خود بیدار شدن، حسرت چندین ساله‌اش بود.
حالا قرار بود چهار روز بچه‌ها را بفرستند خانه خاله محبوب‌شان، و می‌توانست در آخرین هفته مانده به شروع ماراتن 9 ماهه سال تحصیلی، چند روزی با خیال راحت از خواب بیدار شود. خوشبختانه بهروز هم همراهی کرد، تقبل کرد که صبحانه با او باشد تا او دغدغه چای دم کردن و سفره چیدن دو نفره را هم نداشته باشد. از بهروز قول گرفته بود که از خواب بیدارش نکند و بگذارد تا هر زمان که میلش می‌کشد بخوابد و حتی وقتی بیدار شد در رختخواب بماند.
بعد از چهار روز، توی ترمینال منتظر رسیدن اتوبوس گلپایگان بودند که خواهرش با بچه‌ها برسند. آن‌قدر اصرار و بی‌تابی کرده بود که نیم ساعت زودتر رسیده بودند. بهروز با دو تا آبمیوه در دست، خندان آمد طرفش. «به چی می‌خندی آقابهروز؟» نگاه کرد و دید مثل همیشه برایش آب انبه گرفته. «داشتم فکر
می کردم ازت بپرسم این دو روز بی‌بچه برایت چطور بود.»
«اصلاً انتظارش را نداشتم. باورت می‌شود، اصلاً به آن قشنگی که فکرش را می‌کردم، نبود؟ یعنی دیگر یادم رفته خوش بگذرانم؟ دیگر نمی‌توانم برای خودم باشم؟ همه‌اش بدو بدو و نگرانی همه چیز و همه کس را داشتن؟» کمی مکث کرد و ادامه داد: «ناامیدکننده است! یک حالت خستگی و کوفتگی و کسالت! همه‌اش از 7 صبح بیدار و هوشیار بودم! به زور می‌خواستم خودم را بخوابانم دوباره!» اتوبوس از راه رسید و اول، این مادر بود که صورت‌های پراشتیاق فرزندانش را از پشت شیشه تشخیص داد: «کاش بتوانم وقتی هستند، برای خودم وقتی با آرامش و راحتی داشته باشم! لازم نباشد که بچه‌ها خانه نباشند تا من بتوانم برای خودم وقت بگذارم!» بهروز با خنده جواب داد: «من هم دفعه دیگر برایت آب آلبالو را می‌گیرم که امتحان کنی!»

آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/6877/6/482068/1
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه
ایران عصر