چند روایت درباره عجیب‌ترین روزهایی که در تاریخ معاصر ما رقم خورد؛ روزهای انقلاب اسلامی

وقتی همه بیدار شدند




شاید خاطره‌ها تنها میراث معنوی باشد که از گذشته برای انسان‌ها باقی می‌ماند. میراثی که همچون مادیات این دنیا قابل تقسیم‌اند. خاطره‌ها همانند فیلم‌هایی هستند که در ذهن ما ذخیره شده‌اند. کافی است بر این مجموعه فیلم‌هایی که هر کدام قصه بخشی از عمر شما را روایت می‌کنند، سرک بکشید و ببینید که چگونه همه چیز مثل‌‌‌ همان روز اول در آرشیو باقی مانده است. بخشی از این خاطره‌ها باز می‌گردد به بزرگ‌ترین کارهایی که در عمرمان کرده‌ایم، به یک حادثه بزرگ که در زندگی‌مان رخ داده یا یک تغییر اساسی. انقلاب اسلامی را می‌توان در این بخش گنجاند. پدیده‌ای که در خاطره‌های چند نسل به خوبی حک شده و هرگز فراموش شدنی نیست.
حالا برگردید به ۴ دهه قبل. یک گروه انقلابی را تصور کنید که بدون در دست داشتن هیچ رسانه‌ای می‌خواهند اهداف خود و دشمنانشان را به گوش یک ملت برساند. آنها از هیچ یک از امکانات اطلاع‌رسانی برخوردار نبودند. حالا به این سؤال فکر کنید که انقلاب ما چگونه به پیروزی رسید؟‌ چطور پیام امام(ره) بدون هیچ رسانه‌ای به‌گوش تمام مردم این کشور رسید؟ برای پاسخ دادن به این سؤال‌ها مجبوریم مثالی بزنیم؛ تا حالا از نزدیک با یک ذره‌بین کار کرده‌اید؟ اگر آفتاب، رو‌به‌راه باشد، با استفاده از یک ذره‌بین، می‌توانیم قدرت سوزانندگی و تأثیرگذاری زیادی ایجاد کنیم. حتی با استفاده از آن، می‌توانیم کاغذی را سوزانده و شعله‌ ایجاد کنیم. چرا یک ذره‌بین، این‌قدر می‌تواند تأثیرگذار باشد؟ خورشید که‌‌ همان اشعه‌ها را دارد، روز هم که‌‌ همان روز است، پس چرا در حالت عادی، این اتفاق نمی‌افتد؟ راز این ماجرا، در تمرکز و همگرا بودن است. با عدسی‌های واگرا، نمی‌توان کاغذی را سوزاند و شعله‌ای ایجاد کرد. این، تمرکز و همگرایی است که منجر به اثرگذاری عمیق می‌شود. راز پیروزی انقلاب ما هم در همین همگرایی بود. همه مردم یکدل شده بودند، همه بیدار شده بودند تا سرنوشت این سرزمین را عوض کنند. اگر مردم ما، همگرا و متمرکز نبودند، این انقلاب به ثمر نمی‌رسید، آن هم در دوره‌ای که خیلی از امکانات امروز وجود نداشت. اینجا می‌توانید چند روایت بخوانید از آن روزها، از روزهای پیروزی انقلاب اسلامی ایران.

همیشه حسودی‌ کرده‌ام به انقلابیون

دانیال معمار روزنامه‌نگار
خاطره‌ها می‌توانند راهگشا باشند؛ برای نسل بعدی که می‌آیند. خاطره‌ها، نوعی مستندسازی تجربه‌های ما هم می‌تواند باشد؛ اتفاقی که غالباً در کشور ما نمی‌افتد. اما غربی‌ها و کشورهای پیشرفته، توجه زیادی به تجربه نگاری‌های خودشان می‌کنند. ما در زمینه انقلاب اسلامی خودمان، تازه متوجه این ماجرا شده‌ایم. چند سال است که به فکر خاطره‌نگاری انقلابیون افتاده‌ایم. چند سال است که حواس‌مان را جمع‌ کرده‌ایم که این خاطره‌ها فراموش نشوند. خاطره آن روزهایی که خواب و خوراکی وجود نداشت تا شب و روز معنایی داشته باشد. آن روزها فقط حواسشان به حول و حوش ساعت ۴ و ۵ بعدازظهر بود که روزنامه‌های عصر از راه می‌رسیدند؛ کیهان و اطلاعات. رادیو و تلویزیون زیر نظر رژیم بود و خبری از انقلاب به دست مردم نمی‌داد، اینترنت هم که هنوز به دنیا نیامده بود، می‌ماند فقط روزنامه‌ها که آن روز‌ها حکم کیمیا را داشت. جلوی دکه روزنامه‌فروشی، غلغله می‌شد. انقلابی‌ها صف می‌کشیدند تا خبرهای داغ روزهای انقلاب را از دست ندهند. کیهان آن موقع آنقدر طرفدار داشت که نسخه‌های روزنامه اصلاً به کیوسک هم نمی‌رسید و دکه‌دار، همان میانه راه آنها را توزیع می‌کرد.
حالا تلویزیون هم چند سال است که مستندسازی آن روزها را جدی‌تر گرفته است. هر سال نماهای تازه‌تری از انقلاب اسلامی را از قاب جعبه جادو می‌بینیم. سیل عظیم جمعیت را می‌بینم، مشت‌های محکم در هوا را نیز. آنقدر زیادند که فکر می‌کنم الان است از گوشه و کنار تلویزیون بزنند بیرون. چیزی که به چشم می‌آید شور و هیاهوی آن روزهاست. یک انرژی بی‌نظیر در بین مردم. مردم فوج‌فوج تار و پود پیروزی را می‌بافتند و جلو می‌آمدند. در تصاویر پیرزنی خمیده قامت را می‌بینم که قاب عکس مرد جوانی را به دست گرفته و جلوی صفوف حرکت می‌کند. روزنامه‌ها را انگار بالای سر جمعیت قاب گرفته‌‌اند. دستانی محکم ستونشان شده‌ است. تیترهایی به این سنگینی، ستون هم می‌خواهد: «شاه رفت، امام آمد». به زوایای دیگری فکر می‌کنم که شاید دوربین‌ها‌ آنها را نگرفته‌‌اند. حتماً در آن روز‌ها همه خیابان‌ها و شهر‌ها یک تصویر واحد داشتند: تصویری به وسعت پیروزی در روزهایی که انگار همه بیدار شدند.
باید اعتراف کنم امام(ره) برای نسل من ناشناخته است. هر سال در همین روزها فقط کلی فیلم و تصویر و روایت دیده‌ایم و شنیده‌ایم تا این شناخت بیشتر شود، ولی ما که بخت یا توفیق یا این تجربه عجیب را نداشته‌ایم که این مرد بزرگ را از نزدیک ببینیم، زیاد نمی‌توانیم حرف‌های نسلی که این تجربه را داشته‌اند درک کنیم. فقط شنیده‌ایم؛ «او خوب بود»، «او بزرگ بود»، «او اسطوره بود»، «او تاریخ‌ساز بود» و... بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر ما او را از نزدیک دیده بودیم یا دو بار، دو کلمه با او حرف زده بودیم، الان همه چیز فرق می‌کرد و خیلی از چراها و بهت‌های نسل من درباره ویژگی‌های این مرد وجود نداشت یا اگر وجود داشت، این طور اصرار نداشتیم با دو دو تا، چهار تا برایش جواب پیدا کنیم. شک ندارم پاسخ خیلی از این چراها، در صورت او بود که نسل من از نزدیک تجربه دیدن آن را نداشته است. نسل من برای شناخت امام(ره)، چیزهای بیشتری می‌خواهد، کارهای بیشتر و هنرمندانه‌تر، ظریف‌تر و پنهان‌تر، دقیق‌تر و نزدیک‌تر، همان‌طور که در‌شأن یک اسطوره است.
باید اعتراف کنم که به‌عنوان یک روزنامه‌نگار همیشه حسودی کرده‌ام به آنها، وقتی که با آب و تاب از کارهایی که آن روزها می‌کردند، حرف می‌زنند، یکی‌شان به زور خودش را رسانده پای هواپیما که بهترین عکس را از امام(ره) بگیرد، آن یکی کلی از راه را دنبال آن بلیزر معروف دویده تا تصویر دست تکان دادن امام(ره) برای مردم را برای همیشه ثبت کند، یکی دیگرشان هر کاری بلد بوده انجام داده تا بگذارند در نوفل‌لوشاتو همراه امام(ره) باشد و خبر تهیه کند از روزهای آخر اقامت ایشان در فرانسه. بعد هم آن قدر سماجت کرده که حتی توی هواپیما کنار مرد انقلابی باشد و گزارش بگیرد. آن یکی با یک تیم خبری خودش را به بهشت‌زهرا(س) رسانده که خبر سخنرانی تاریخی امام(ره) را به گوش همه جهان برساند، یکی دیگر با همه ترس و دلهره، آن قدر جرأت به خرج داده تا تیتر «امام آمد» را با چسب و قیچی روی صفحه اول روزنامه قرار دهد. هر سال، وقتی که تلویزیون با خبرنگارها و عکاس‌ها و رسانه‌ای‌های انقلاب مصاحبه می‌کند دلم می‌خواهد جای آنها بودم. وقتی قیافه رسول صدرعاملی را که لبخند می‌زند به دوربین و از لحظه فرود هواپیما در مهرآباد می‌گوید می‌بینم، یک جورهایی حرصم می‌گیرد که چرا من جای او نبودم. روزنامه‌نگاری مثل من، فقط اینها را شنیده و حسرت خورده که چرا چند سال زودتر به دنیا نیامده است.

روزهای صداقت؛ صداقت روزها

عیسی محمدی روزنامه‌نگار
نمی‌دانم چه جاذبه‌‌ای در دل خودش دارد؛ منظورم موسیقی‌ها و سرودها و آهنگ‌های مربوط به انقلاب است. از نظر موسیقایی و هارمونی و سواد موسیقی، شاید که چندان جفت و جور نباشند. اما فراتر از همه این‌ها، حسی در درون این مصنوعات هنری و نیمه‌هنری یا شاید اصلاً غیرهنری هست که آدم را به خودش می‌کشد. من که در روزهای انقلاب نبوده‌ام؛ به سن و سالم نمی‌خورده. آن موقع تازه داشتم چهاردست و پا در روستایی دورافتاده در شهری دورافتاده به پایتخت، زندگی را آغاز می‌کردم. اما سال‌های بعدش، از همان وقت که شعورم رسید و «خود»م شکل گرفت و توانستم بفهمم که چه خبر است، این مصنوعات آهنگین انقلابی، عجیب در من اثر می‌کرد. تا همین الان هم چنین است. فکر می‌کنید چند بار این مصنوعات آهنگین پخش شده باشد؟ هزاران و شاید مجموعه آنها در جاهای مختلف به میلیون‌ها بار هم رسیده باشد. اما چرا خسته‌کننده نمی‌شود؟ شاید بگویید که سلیقه و تربیت موسیقایی منحصر به فرد هر کس است و نیاز به این همه شلوغ کردن ندارد که. اما مگر در این تربیت موسیقایی، فقط این آهنگ‌ها حضور داشته‌اند؟ آیا این همه مصنوعات آهنگین کلاسیک و سنتی و پاپ و مجاز و غیرمجاز و... حضور نداشته‌اند؟ تازه خیلی از این مصنوعات آهنگینی که در این تربیت موسیقی حضور داشته‌اند، با انتخاب خودم بوده‌اند؛ نه اجبار کسی. اما چرا پس این‌هایی که متعلق به انقلاب بوده‌اند، هنوز حس و حال‌شان را از دست نداده‌اند؟
صداقت، صداقت و باز هم صداقت. هر کجایی که بروی و صداقت داشته باشی، عجیب هم اثر می‌کنی. حالا طرف دیگر این صداقت هر کسی که می‌خواهد، بوده باشد. مهم این است که این مصنوعات آهنگین، صادقانه ساخته شده‌اند. دیل کارنگی در کتاب آیین سخنرانی خود، اشارتی جالب دارد: می‌گوید هرچقدر هم که تکنیک و مهارت و فرمول و تمرین را کنار بگذارید، باید پیام اصلی سخنرانی در شما اثر کرده  و شما را به آتش کشیده باشد تا بتواند دیگران را هم به آتش بکشد. اصلاً بلاغت را، به تعبیری دیگر، چنین هم تفسیر کرده‌اند: منطق پیچیده در شعله‌های آتش. دیل کارنگی گفته است  سخنرانی‌های زیادی را دیده که چون این صداقت و شعله‌ور بودن شخص گوینده را در آن دیده، سخت اثر کرده است. از جمله یکی از سخنرانی‌هایی که در آن، یک کارگر چوب‌بری از تجربیات خودش گفته و چقدر ساده و بی‌شیله پیله این کار را کرده. اما در طرف دیگر یک دانشجوی دکتری بوده که خیلی شسته رفته و بسته‌بندی شده، اطلاعاتی را منتقل کرده و چقدر هم خسته‌کننده بوده است.
سرودهای روزهای انقلاب و آهنگ‌های آن نیز چنین‌اند؛ شاید که موسیقی حرفه‌ای را نداشته‌ باشند، ولی یک «آن» در درون خودشان دارند که سخت اثر می‌کند؛ چیزی که شاید امروزه کمتر دیده باشیم. امروزه موسیقی‌ها سخت به غرض‌ورزی آلوده‌ شده‌اند و به قول شاعر، «چون غرض آمد هنر پوشیده شد.» شاید که خود روزهای انقلاب هم چنین باشند؛ که قطعاً از نگاه شخصی من نیز چنین هستند. کاری به صحبت‌های این روزها و گرفتاری‌های پیش آمده و انقلابی‌های خسته و آرمان‌های رنگ‌ باخته و... ندارم؛ قصه‌ام به‌همان روزهای انقلاب باز می‌گردد. جایی که صداقت و محتوا در کنار هم حضور داشت؛ یا شاید هم در کنار دغدغه. انقلابی که حرف داشت؛ صداقت داشت؛ دغدغه داشت؛ جامعه هدف و مشخص داشت؛ نیاز بود و شاید هم به گفته ابراهیم گلستان در کتاب «نامه به سیمین» خود:«هیچ گفت‌و‌گو ندارد که بنایی بود که باید خراب می‌شد. اصلاً خراب شده بود. خراب شده بود که من هشت سال پیش از آن سرنگون‌ شدنش قصه‌اش را فیلم کردم، در بحبوحه ساختن بنای شهیاد و جشن‌های شجاع‌الدین شفایی و آقای شوهر سابقاً و همیشه مأبون خواهر آن مرد بیچاره، آن را دیدم. پیغمبرانه نبود آن دیدن، تنها ملاحظه واقعیت بود.»
راست می‌گوید گلستان؛ بنایی بود که باید خراب می‌شد و اساساً خراب شده بود. سنت تاریخی بود؛ شاید هم یک سنت جامعه‌شناختی. حواست اگر به چشم‌انداز برنامه‌هایی که اجرا می‌کنی نباشد، همه چیز خراب خواهد شد. در اینکه بنایی بود که باید خراب می‌شد، شک دارم که کسی شک داشته باشد؛ البته غیر از سلطنت‌طلبان هنوز سلطنت‌طلب و متعصبی که قصه‌ و ماجرای‌شان جداست. بنایی بود که باید خراب می‌شد؛ صداقتی بود که در این انقلاب موجود بود و پیام‌ها و دغدغه‌هایی که حضور داشتند. از دل این مصنوعات آهنگین انقلابی، لاجرم می‌توان مهندسی معکوس کرد و به چنین برداشت‌های اجتماعی هم رسید و همین‌هاست که چنین آهنگ‌هایی را اثرگذار و ماندگار کرده است؛ حتی اگر از نظر سواد حرفه‌ای موسیقی، اشکالات زیادی هم داشتند. به هر حال، صداقت همیشه جواب می‌دهد؛ همیشه اثرگذار است؛ حتی اگر چهل سال از روی آن گذشته باشد و میلیون‌ها و هزاران بار تکرار شده باشد. صداقت، ارزشی ازلی ابدی است؛ چیزی که به قول جامعه‌شناسان، حتی اعتماد اجتماعی نیز مبتنی بر آن است و از دل آن می‌آید.

شادی‌هایی که کاش برای همیشه بماند

محمد زینالی اُناری
پژوهشگر فرهنگ عامه
روزهایی که آسمان و زمین به‌هم می‌ریزد، هیچ بازدارنده‌ای نیست و همه باران‌ها دقیقاً روی زمین متمرکز شده‌اند، زیبا هستند. آسمان‌ها یعنی آنچه در تمثیل‌ها و تصویرهای ذهنی مردم بوده و دست نیافتنی بودند، به یک باره به روی زمین سرازیر می‌شوند و همه فکر می‌کنند که به آنچه می‌خواسته‌اند بزودی دست خواهند یافت. روزهایی که ساختارهای سیاسی و حتی اقتصادی فرو ریخته بود و مردم با همدلی و همیاری به فکر این بودند که آنچه در ذهن داشتند، بزودی محقق خواهد شد.
روزهایی که جشن برقرار می‌شود، ساختارها به هم می‌ریزد، روزهای انقلاب، علاوه بر ساختارهای عینی جامعه، ساختارهای معنایی هم به هم می‌ریخت، اما این به هم ریختگی به‌جای اینکه اضطراب ایجاد کند، شور ایجاد کرده بود. روزهای بعدتر به این معنا نزدیک‌تر شد که چطور ساختارها برای جابه‌جایی تضادها و مشکلات را پیش آورد. اما دقیقاً روزهایی که انقلاب شده بود و مردم در خیابان‌ها بودند، رستاخیز معناهای مردم بود و این شیرینی خوبی داشت. شاید ذوق و انرژی‌ای که در این روزها به وجود آمده بود، هنوز هم نگه دارنده انقلاب و حلاوت‌های آن باشد، هر چند سختی‌های بعد چون جنگ و تضادهای سیاسی می‌تواند تلخ‌کننده کام‌ها باشد.
مردم در خیابان‌ها بودند، با هم گرم بودند، به هم اعتماد داشتند، به ایده‌های خود امیدوار بودند و این‌ها باعث رونق شادی‌ها و شیرینی‌های آن روزها بوده است. در این روزها شیرینی‌های روزگار مقطعی است، اما این شیرینی‌ها می‌توانند همیشگی باشند، وقتی که معناها بتوانند همواره رستاخیز کرده و به مباحثات و همدلی‌ها رونق دهند. در روزهای انقلاب، مردم در خود را به روی هم باز  و از همدیگر محافظت می‌کردند، برادری که پیشتر برای تحقق انقلاب ضروری است، در این روزها اوج هم می‌گیرد.
کسی آیا به آینده فکر می‌کند؟ کسی به تلخی‌های تضادها فکر می‌کند؟ کسی به ناکامی‌هایی که ممکن است طبیعت انقلاب‌ها باشد فکر می‌کند؟ نه! این روزها، روزهای شور و شادی است و برآیند احساساتی است که روزگاران بسیار در سینه‌ها حبس شده و به روزهای آزادی اندیشیده است. در این روزها می‌توان مرگ‌های ناگهانی، ترس‌های مدت دار و کینه‌های پنهانی را که متوجه ساختارهای مقتدر و خشن بود آزاد دید و با آنها در شادی‌های به هوا برخاسته شریک شد. در این روزها است که انسان می‌خواهد زمان برای همیشه متوقف شود و حتی در همین روزها بمیرد.
روزهای آزادی عوالم معنی می‌تواند به ما یک الگو بدهد تا شادی‌ها را همیشگی کنیم، اما همیشگی ساختن آنها سخت است و در این روز که هیچ ساختاری نیست، نمی‌توان بر اوضاع مسلط شد. شادی‌های همیشگی، ساختارهای هیچ گاهی را می‌خواهد، اما باز هم می‌توان در این روزها جست و برای دلهره‌ها و ترس‌های مردم لحظه‌های شاد و شکوفایی تدارک دید، اما برای گشایش معناها، نیاز به ساختارهای محکم و منعطف هم نیاز است که می‌توان به آن امید داشت.

قربون سبیلات برم ماکسیم گورکی!

ابراهیم افشار
روزنامه‌نگار
1- مجسم کن پسربچه‌ای را که تازه پرزهایی توی رستنگاه ریش و سبیلش درآمده و نصف‌شب جانش را گرفته دستش. مجسم کن یک نصف‌شب غریب از بهار 57 را که من در حالی که سگ لرز می‌زنم، غریب‌احوال توی میدان اصلی شهر سقز دنبال ماشینم تا فرار کنم شهرم پیش مادرم و ناگهان اجل مرگ دور سرم می‌چرخد. اجلی در قالب یک جیپ ارتشی که اگر گیرم بیاورد تیکه بزرگه‌ام لاله گوشم است و باید مرا خِرکش ببرد تا دادگاه صحرایی و خدا را چه دیدی شاید هم یک اعدام خوشگل. آن روزها برای آدم‌ها اعدام هم شوخی بود. من و رفیقم جزو اولین نفرهایی بودیم که از پادگان سنندج فرار کردیم تا به انقلابیون بپیوندیم. من می‌خواستم یک‌تنه جهان را آزاد کنم بی‌آنکه اندازه چلچله‌ای فهم دیالکتیک سیاسی داشته باشم. سرهنگ گفته بود گیرشان بیاورم آبکش‌شان می‌کنم بی‌حرف پیش. او فرماندهی غولتشن از جمع فرماندهان پرابهتی بود که آدم جلوی‌شان ماست‌هایش را رسماً کیسه می‌کرد و لباسش را خیس. اما تابلو بود که این همه داداردودور برای این است که سرهنگان هیچ رقمه نمی‌خواستند فرار سربازان از پادگان‌ها تبدیل به اپیدمی شود. من و رفیقم اما یک روز با شوخ و شنگی تمام و به بهانه حموم عمومی رفتن در شهر سنندج، قورخان‌قورخان از پادگان فرار کردیم. شوخی‌شوخی در یک غروب لاجورد با ماشین‌های بین‌راهی از سنندج تا سقز را راحت رفتیم و آنجا در حالی که عین آدم‌های گنگ خواب‌دیده دنبال اتولی برای نزدیک‌ترین شهر به سمت شمالغربی بودیم ناگهان ماشین دژبان سررسید. می‌دانستیم که حکم تیر دارند برای سرباز فراری‌ها. سرباز فراری‌های غمگینی مثل ما که از تمام رمان‌های انقلابی عالم فقط مادر ماکسیم گورکی را پنهانکی خوانده بودیم گرچه زیاد هم نفهمیده بودیم اما آن خود بهانه محشری بود برای خودنمایی در انقلابیگری. خب آن‌ روزها هنوز بزرگان انقلاب فرمان فرار از پادگان‌ها را برای سربازها صادر نکرده بودند که ما توی همان دنیای کودکانه‌مان با عقل جوجه‌خروسی‌مان دررفتیم. گرچه قسر دررفتیم.
2- نمی‌دانم چرا کردها را اینقدر باید دوست بدارم. چرا مردمان سقزی برایم لوطی‌ترین و سخاوتمندترین و مردترین موجودات عالم بودند و هستند چون در آن شب اثیری در شهر سقز، من و دوستم در حالی که عین پسربچه‌های تخس می‌لرزیدیم، ناگهان پیرمردی پیدا شد که انگار از آسمان‌ها افتاده بود. پیرمردی شّق و رّق که می‌فهمید کدام سر کچل، مال سرباز فراری‌ها است. من یکهو سایه‌ای خاکستری را دیدم که به پلک‌زدنی پالتویش را انداخت روی سرم و مرا عین قوش، چپاند توی یک ماشین. پیرمردی که دیگر هرگز در عمرم ندیدمش تا قربان صدقه‌اش بروم، فرشته‌ نجاتی بود که ناگهان مرا عین پر کاه در دست برداشت و انداخت توی آن پیکان فکستنی جگری‌رنگ دلمُرده که آنجاها ولو بود. تنها چیزی که یادم هست اینکه پیرمرد بلندقد با آن لباس و سربند کردی، با عبوسی و تحکم رو کرد به شوفر پیکانه و فقط گفت« کاک عبدالمونس اینارو زود از اینجا ببر». اینجوروقت‌ها می‌دانید که پیکان‌ها استارت نمی‌زنند. من در آن لحظه‌، هول‌هولکی سر در اطراف میدان خاکی سقز چرخاندم و دیدم که جیپ دژبان دارد میدان کوچک را دور می‌زند تا به ما برسد و ژ-3 را جوری نشانه گرفته که انگار می‌خواهد گنجشکی را بر زمین بکوبد. این صحنه شاید صدسال نوری طول کشید. اما وقتی قارقارک ما راه افتاد سمت دشت، من باز با آن رنگی مهتابی بر صورت، برگشتم از شیشه عقب اتول، جیپ را نگاه کنم که ببینم آیا گلنگدن را کشیده یا نه که دیدم جماعتی دور ماشین دژبان را گرفته‌اند و پیرمرد مهربان دستش را متر می‌کند برای استوار سبیلو تا سرشان را گرم کند و ما از آنجا دربرویم. ساعاتی بعد وقتی که پیکان کاک عبدالمونس، مثل قرقی ما را تا مراغه رساند خطر از روی سرمان پریده بود و وقتی رسیدیم تبریز، تقریباً نصف‌جان شده بودیم. مادر وقتی سر صبحی چایی اسپلغوم را به ناف‌مان بست چشم‌هایش از نگرانی دودو می‌زد. پدر اما سیاست دوگانه‌ای داشت؛ جلوی روی من از فرار انقلابی‌ام تعریف‌ها می‌کرد و پشت سرم به همه می‌گفت که « این حمّال‌ چرا باید از خدمت فرار کند. وقتی در دادگاه صحرایی، گلوله سربی توی سینه‌اش نشست حالش جا می‌آید. حالا می‌بینید.»
3- پدر چندروز بعد دستم را گرفت و مرا برد در روستایی در ارسباران پنهان کرد و گفت که حق نداری از اینجا بیرون بیایی وگرنه شیرم را حلالت نمی‌کنم. گفتم مگر تو هم شیر دادی به ما عجالتاً؟ گفت شیر مادرت از پول من تهیه شده اوغلان. من در روستا سرم را با چوپانی گرم کردم و پدر هم گهگداری البته برایم نامه‌ای می‌نوشت و می‌فرستاد که اگر حرفم را گوش کنی برایت کفش کتانی چینی تخت‌سبز می‌خرم. کفشی که حاضر بودیم دو دست و یک کلیه و یک کبد نداشته باشیم اما لنگه‌ای از آن پای‌مان باشد. آخرین نامه پدر شامل این دستور بود که «بالاغیرتاً بیا برو خودت را به پادگان معرفی کن، بلکه شاید به جای اعدام، ابد گرفتی. وگرنه شیرم را حلالت نمی‌کنم!» شیرش شده بود برای ما یک مسأله دیالکتیکی ضدانقلابی. اما من چند روز بعد ناگهان از روستا هم زدم بیرون و سوار تی‌بی‌تی آمدم تهران که در تظاهرات شرکت کنم. هنوز باز موهای سرم قشنگ کچل بود و در هر دسته تظاهرات که می‌افتادم، مردم با حدس زدن اینکه سرباز فراری‌ام، هر کس چیزی روی سرم می‌انداخت. یکی کلاهش را. یکی چترش را. یکی پالتویش را. یکی هم روسری مشکی‌اش را. آن‌روزها گاردی‌ها سرباز فراری‌ها را شکار می‌کردند و بد رُس‌اش را می‌کشیدند. اما برای من توی دسته‌های تظاهرات نظام‌آباد، داشت خوش می‌گذشت. مخصوصاً وقتی که درباره تقابل دژخیم‌ها و چریک‌های اورکت امریکایی‌پوش، شعری حماسی می‌سرودم و فرماندهِ رگ‌گردنی سردسته، آن را شب‌ها برای تظاهرکننده‌های خشمگین محله دکلمه می‌کرد و آخرش هم البته توضیح می‌داد که« این شعر، سروده یک سرباز فراری است که اکنون در صف تظاهرات ما قرار دارد اما خودش متأسفانه لال است» و مردم بلند می‌گفتند الله‌اکبر. خوشا به حال مادر و پدرش. لابد همان پدری که هنوز از شیرش نگذشته بود. تنها دغدغه‌ام این بود که لابد نفرین‌های پدرومادردار پدرم است که نمی‌گذارد شعرهای رمانتیک و انقلابی‌ام - که بعدها فهمیدم از لحاظ تکنیک‌های شعری دوزار نمی‌ارزید- راه خود را باز کند و معروفیتی برایم بیاورد. چنین شد که باز در یک روز پاییزی، پدر ناغافل آمد تهران و باز خِرم را گرفت و مرا زیربغلش زد و کشان‌کشان برد در همان روستای ارسباران پنهانم کرد. انگار که گونی توت‌خشکی یا زردآلویی را بخواهد در گوشه طویله‌ای یا آغلی قایم کند. حالا تنها چاره‌ام این بود که باید می‌نشستم و منتظر پیروزی نهایی انقلاب می‌ماندم که در کشاکش دهر، یک روز وقتی پیچ رادیو تبریز را باز کردم دیدم گزارش‌های زنده تُرکی، خبر از درگیری چریک‌های اورکت امریکایی‌پوش با مأموران کلانتری‌ها می‌دهد و فهمیدم که کار به جنگ تن به تن رسیده است. آنگاه وقتی ساکم را بستم و کتانی چینی‌ استوک‌دارم را پایم کردم و به خانه‌مان در تبریز رسیدم، دیگر کلانتری‌ها سقوط کرده بود. اما بدبختی این بود که پدر هنوز هم شب‌ها پشت بخاری هیزمی خانه‌مان پنهان می‌شد تا خدای ناکرده گلوله‌ای کمانه نکند از خیابان بیاید بپیچد توی کوچه و از آنجا باز بپیچد توی بن‌بست‌مان و از پنجره بیفتد توی اتاق خواب‌مان و عدل بخورد توی نشیمنگاه او؟ راستش ما آن روزها عجیب رها بودیم و نمی‌ترسیدیم، پدر اما هنوز هول و ولا داشت از قضا و قدر. تنها فرقی که کرده بود این بود که حالا دیگر رأیش نسبت به من برگشته بود: هرجا می‌رسید می‌گفت «پسرم پهلوان بود من نمی‌دانستم!» پهلوانی که خیلی زود البته در غبار گم شد. گرچه پدرش شیرش را دیگر فراغ‌بال حلالش کرده بود.




آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/6995/7/500692/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه
ایران عصر