در نشستی با حضور زهراسبزه علی نویسنده کتاب «دلداده» پیرامون زندگی و مجاهدت های سردار شهید علیرضا ماهینی عنوان شد:

ماجرای یک جذبه از عکس شهید تا نگارش کتاب





مرجان قندی
خبرنگار
کتاب‌ها و فیلم‌هایی که می‌خوانیم و می‌بینیم همه داستان‌هایی دارند که یا بر اساس واقعیت و یا پرداخته ذهن نویسنده هستند. کتاب «دلداده» داستان زندگی نویسنده آن زهرا سبزعلی و خاطراتی از زندگی شهید علیرضا ماهینی است. به گفته وی، او تا قبل از «دلداده» نه نویسنده بوده و نه علاقه‌ای به نوشتن داشته است. سبزه علی می‌گوید:«من مشغول زندگی و مشکلات روزمره‌ام بودم و جز این‌که «شهید» عنوان مقدسی است درک دیگری از این واژه نداشتم. در نهایت سالی یکبار برای زیارت اموات و برای گرفتن حاجات دنیوی و معنوی به مزار شهدا می‌رفتم و هیچ وقت تصور نمی‌کردم پیدا کردن عکس یک شهید در یکی از روزهای پاییزی سال 1385 در مترو تهران مسیر زندگی و شیوه نگرش‌ام را تغییر دهد. آن عکس و همراهی با شهید ماهینی از آن موقع تا تابستان سال ۹۱ تحولی در درون من ایجاد کرد که تصمیم گرفتم شرح حال این شهید را بنویسم تا بقیه هم علیرضا ماهینی را بشناسند». کتاب «دلداده» ویژگی‌های بسیاری دارد که می‌شود به آن اشاره کرد اما اولین نکته‌ای که با خواندن آن به چشم می‌آید، شیوه نو و البته جذاب روایت داستان است. این کتاب در یک سالی که از سوی انتشارات سوره مهر چاپ شده با استقبال مخاطبان روبه رو بوده و با شروع سال 98 شاهد چاپ دوم آن خواهیم بود. سبزه علی اگر چه نویسنده‌ای جوان در حوزه قلم است اما اعتقاد دارد جوان‌ها هم در نویسندگی می‌توانند مو سپید باشند. با او گفت‌وگویی انجام داده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.

   «دلداده» از یک عکس شروع شد، ماجرا چه بود و چه چیزی در آن عکس وجود داشت که شما را به شناخت شخصیت شهید ماهینی ترغیب کرد؟
پوستر عکسی زیر پای مسافران در قطار مترو افتاده بود و من چون به شعار «شهر ما خانه ما» معتقد هستم و تا جایی که بتوانم به آن عمل می‌کنم، رفتم و آن را برداشتم. از پشت پوستر که سفید بود به عنوان کاغذ یادداشت استفاده کرده بودند و تعدادی معادلات ریاضی را با ماژیک رویش نوشته بودند. آن طرف پوستر هم عکسی بود که زیر آن نوشته شده بود شهید«علیرضا ماهینی، فرمانده جنگ‌های نامنظم». غبار روی عکس را با دستم پاک کردم و در دلم گفتم اینجا چکار می‌کنی؟ جای شهید که زیر پاها نیست! نیروی خیره کننده‌ای در چشمانش بود که لحظه‌ای من را محو خودش کرد، به گونه‌ای که بی‌اختیار عکس را تا کردم و در کیفم گذاشتم. چند روزی از این ماجرا گذشت، یک روز که داشتم اتاق بچه هایم را تمیز می‌کردم چشمم به عکسی که داخل مترو پیدا کرده بودم افتاد، عکس را دخترم از توی کیفم برداشته و روی در کمد چسبانده بود. هرچه می‌گذشت ارتباطم با او بیشتر می‌شد و تغییراتی را در حال خودم حس می‌کردم؛ از نظر ظاهری خیلی ساده پوش‌تر شده بودم، چادر را به عنوان حجاب انتخاب کردم، بیشتر وقتم را صرف مطالعه می‌کردم و تشنه دانستن راجع به او و دیگر شهدا شده بودم. آن روزها روزهایی بود که انگار در آسمان‌ها سیر می‌کردم.
 چه شد که تصمیم به تحقیق درباره زندگینامه شهید گرفتید؟
روزها می‌گذشتند و همچنان حس ناشناخته‌ای در درونم غوغا می‌کرد. از این سردرگمی و پریشانی سر در نمی‌آوردم. حسی افکارم را پریشان و قلبم را بیقرار کرده بود. تصمیم گرفتم مزار شهید را پیدا کنم. فکر می‌کردم این شهید در تهران بوده و تا چند سال من فقط در میان گلزار شهدای تهران دنبال مزار شهید ماهینی می‌گشتم.
چرا اسمش را در اینترنت جست و جو نکردید تا اطلاعاتی از او پیدا کنید؟
شاید درکش سخت باشد اما از نظر ذهنی در جایگاهی نبودم که بروم دفتر بهشت زهرا اسم شهید را بدهم و آدرس مزار را دربیاورم یا اسمش را در اینترنت جست و جو کنم.
   کسی از اطرافیان هم نبود که شما را در این کار کمک یا راهنمایی کند؟
سال 91 ما از خانه مان به محلی دیگر رفتیم که در محله جدید و در همسایگی مان با خانمی آشنا شدم که الآن از نزدیک‌ترین دوستانم است و در به ثمر رسیدن دلداده من را خیلی همراهی کرد. تا آن موقع من درباره این‌که این شهید چقدر در روحیه‌ام تأثیرگذار بوده با کسی صحبت نکرده بودم و همه فکر می‌کردند آن فقط عکسی است روی درِ کمد! برای اولین بار موضوع را با دوستم مطرح کردم و بعد از مدتی پسر او توانست مشخصات مختصری از جمله این‌که شهید اهل بوشهر بوده، تحصیلکرده رشته الکترونیک، مدتی معلم بوده و با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه‌های نبرد رفته و... را به دست بیاورد. احساس می‌کردم تمام اطلاعاتی که او می‌گفت دریافتی‌های قلبی من در این 5 سال بوده و برایم آشناست. پیش خودم گفتم شهید خودش را به من نشان داده اما اگر بازهم خودش من را سر مزارش ببرد لطف اش را درحق من تمام کرده است. بعد از مدتی شماره‌ای از خانواده شهید به دست آوردم و با آنها تماس گرفتم و گفتم می‌خواهم به دیدار مزار شهید بیایم و با خانواده‌اش آشنا شوم، ابتدا تمایلی نداشتند اما بعد که اصرار من را دیدند قبول کردند.
   با خانواده تان به بوشهر رفتید؟
نه، در همان روزها متوجه شدیم همسرم در مدت کوتاهی که به جبهه رفته بوده ترکشی کنار ستون فقراتش جامانده که در این سال‌ها از آن اطلاعی نداشته و چون برایش مشکلاتی را به وجود آورده بود، حتماً باید جراحی می‌کرد. آن موقع ما از نظر مالی در وضعیت بدی بودیم چون هزینه هنگفتی برای عمل همسرم پرداخت کردیم و دستمان تنگ شده بود. برای همین هم مطمئن بودم که سفر به بوشهر انجام نمی‌شود. اما یکباره شرایطی پیش آمد که من نمی‌دانم چطور همسرم رضایت داد تا بدون او و همراه پسرم و دوستم به این سفر بروم. تنها چیز با ارزشی که داشتم گردنبند طلای یادگار مادرم بود، آن را فروختم و مثل آدمی که کسی او را مدام صدا می‌کرد به بوشهر رفتم. زمانی که در هواپیما بودم قلبم مثل گنجشک می‌زد، آنقدر نگران بودم که وصیت نامه‌ام را هم نوشتم. فکر می‌کردم من پا در یک شهر غریبه می‌گذارم که هیچ‌کس را نمی‌شناسم و نمی‌دانم برایم چه اتفاقی قرار است بیفتد.
   این حس اضطراب و نگرانی تا کجا با شما بود؟
همین که از هواپیما پیاده شدم نسیمی که به صورتم خورد نسیم آشنایی برایم بود و انگار پا در وطن خودم گذاشته بودم. وقتی وارد بوشهر شدم آدم‌هایی سر راهم قرار گرفتند که انگار هزار سال می‌شناختمشان، خانه‌ای را که چند روز من در آن اقامت داشتم بابتش هیچ هزینه‌ای ندادم و یکی از شانس‌های من همین خانه بود که در یکی از محله‌های نزدیک به بهشت صادق و مزار شهید ماهینی قرار داشت و رفت و آمدم به آنجا را راحت کرده بود.
   وقتی برای اولین بار کنار مزار شهید ماهینی رفتید چه حسی داشتید؟
وقتی کنار مزار شهید ماهینی رفتم نه خندیدم نه گریه کردم و نه حتی حرف زدم. مدت‌های طولانی خیره شدم به عکسی که بالای مزارش بود. اولین دیدار ما در سکوت مطلق بود اما مطمئنم در آن سکوت خیلی حرف‌ها از او شنیدم. حس خیلی خوبی بود، حس آشنایی. من این را به جرأت می‌گویم که آب و گِل جسمم از بوشهر نیست اما یقین دارم آب و گِل دلم را از بوشهر گرفته ام. مطمئنم در عوالم قبل من با این شهر، با این مردم و با این شهید آشنا بودم.
   کی تصمیم به نگارش کتاب گرفتید؟
 بعد از برگشتنم از بوشهر که خاطرات برادر و خواهر شهید و همرزم هایش را ضبط کرده بودم تصمیم گرفتم دوستان و همرزمان دیگر شهید ماهینی را در تهران هم پیدا کنم. یکی از همرزمان شهید در بوشهر، دکتر جدی را که از رؤسای دانشگاه شهید بهشتی بود  معرفی کردند. وقتی پیش ایشان رفتم خلاف انتظارم گفت:«دانستن از شهید ماهینی به چه دردت می‌خورد؟» از حرف‌اش جا خوردم و گفتم: یک حس درونی من را به این کار ترغیب می‌کند. بعد از این حرفم دوباره گفت:«تو می‌توانی به عنوان کسی که به دنبال حقیقت حرکت کرده کتابی بنویسی تا این کتاب چراغ راه خیلی‌ها شود.» اما من خیلی سریع و محکم گفتم که هیچ سر رشته‌ای در نویسندگی ندارم. بعد از آن هرچه باهم صحبت کردیم کاملاً مشخص بود که می‌خواهد از خاطره گفتن طفره برود. آن روز حرف‌های بسیاری در مورد جنگ و داستان نویسی میان ما رد و بدل شد اما دریغ از یک خاطره درباره شهید ماهینی که به من بگوید. چند روزی از ملاقاتم با دکتر جدی گذشت. حرف او درباره نویسندگی و طفره رفتنش از سخن گفتن درباره شهید ماهینی و چیزهایی از این دست فکرم را حسابی درگیر کرده بود. حال آدمی را داشتم که در محیطی مه آلود قرار گرفته و می‌خواهد حرکت کند اما مسیر برایش مبهم است. در همان روزها بعد از عمل دوباره کمر همسرم که نتیجه مثبتی هم نداشت، حس خاصی داشتم. یک شب ناخودآگاه به طرف کتابخانه رفتم، خودکار و دفتری برداشتم و در حالی که اشک می‌ریختم شروع کردم به نوشتن.ساعت‌ها نوشتم و اصلاً در حال خودم نبودم، انگار کلمات خودشان بر صفحه کاغذ نوشته می‌شدند و این شروع نگارش دلداده بود.
  نگارش کتاب چه مدت طول کشید؟
از سال 94 که سوره مهر از من خواست نوشته هایم را بخواند تا سال 96 که من مطالبم را کامل کردم و تحویل دادم، دوسال طول کشید تا بتوانم نوشته هایم را طوری بنویسم که در عین رئال بودن داستان خودش را هم داشته باشد. خوب است اینجا بگویم که اول من فقط نوشته هایم را در قالب خاطرات اطرافیان از شهید به آنها داده بودم اما سوره مهر تلاش کرد که در این کتاب من از خودم و اوضاع و احوالم در روزهایی که خاطرات را می‌نوشتم هم بیاورم. با این‌که من به راحتی زیر بار نمی‌رفتم اما آنها در آخر توانستند قانعم کنند و در آخر دیدم که حق با آنها بود و این کار نتیجه بسیار مطلوبی داشت و افرادی که توانستند با داستان «دلداده» ارتباط برقرار کنند به خاطر این بود که من صادقانه از زندگی‌ام برایشان گفتم.
   در زندگی شهید ماهینی با مورد عجیب یا جالبی مواجه شدید؟
من خیلی تلاش کردم نقاط ضعفی از شهید پیدا کنم اما هیچ‌کس هیچ مورد منفی از شهید نگفت و این برای من خیلی عجیب بود. یعنی باورش برایم سخت بود چون معتقد هستم هر انسانی بالاخره نقاط ضعفی هم دارد. مورد دیگر این بود که ایشان یک انسان مذهبی اما کاملاً به روز بود، یعنی یک مذهبی متعصب نبود و شاید یکی از مشخصه‌هایی که امروز به آن می‌بالم این است که این خصوصیت را من هم دارم و خیلی‌ها به این ویژگی‌ام اشاره می‌کنند. وقتی با نسل جوان هم صحبت می‌شوم می‌گویند که ما طرز فکر دیگری درباره افراد مذهبی داشتیم اما شما به ما نشان دادید که همه یک مدل نیستند. در جواب همیشه به آنها می‌گویم که من هم از خودشان بودم.  شهید ماهینی کسی بود که از میان همه افراد و فرقه‌ها دوست داشت و با آنها دوستی می‌کرد و خودش را تافته جدا بافته نمی‌دانست. موضوع دیگری که برایم جالب بود این‌که هر آدمی وقتی کاری را انجام می‌دهد که با موفقیت رو به رو می‌شود، دوست دارد به بقیه معرفی شود. اما چیزی که درباره شهید ماهینی همه دوستانش به اتفاق گفتند این بود که او به خاطر شجاعت و درایت‌اش از شهید چمران لقب «مالک اشتر» را گرفته بود، اما هیچوقت نمی‌خواست میان بقیه پررنگ شود یا حس برتری داشته باشد.
حتی یکی از همرزمانش تعریف می‌کرد:«در جلسه فرماندهان در جبهه تا مدت‌ها مسئول جلسات نمی‌دانست شهید ماهینی فرمانده است، فکر می‌کرد ایشان راننده یکی از فرماندهان بوده! یک روز به بچه‌های بوشهر می‌گوید به این فرمانده تان بگویید احساس مسئولیت داشته باشد  و در جلسات شرکت کند که می‌گویند شهید ماهینی فرمانده ماست که در همه جلسات هم شرکت می‌کند. بعد آن مسئول به شهید ماهینی نگاهی می‌کند و باتعجب می‌پرسد: ایشان؟!» من خصوصیت و ویژگی‌های بسیاری در شهید ماهینی دیدم که شاید شهدای دیگر آن را نداشتند یا به این شدت نبود. چون زندگینامه هایشان را خواندم به این نتیجه رسیدم و این را می‌گویم. به‌طور مثال شهید ماهینی در اوج عملیات در اوج گره خوردن کارها و مشکلات هم هیچ‌کس عصبانیت‌اش را ندیده و صحبتی درباره‌اش نکرده است. حتی این‌که تندی یا بد رفتاری کرده باشد یا...، هیچ کدام از این صحبت‌ها را درباره او نشنیدم و این برایم خیلی عجیب بود.
   دلیل انتخاب عنوان «دلداده» برای کتاب چیست؟
واقعیت این است که نمی‌توانم توضیح بدهم چون یک امر دلی است و حرف دلی هم در کلمات نمی‌گنجد. با این حال فقط می‌گویم که من در همان مرحله اول دلداده شدم. بعد از این‌که دلداده شدم و شهید ماهینی را شناختم و در این راه قدم گذاشتم دلداده خالق شهید ماهینی شدم. من از شهید هیچ درکی نداشتم از جبهه درکی به معنای واقعی نداشتم، یعنی این وادی اصلاً در زندگی قبلی من مطرح نبود. من عنوانی را برای کتاب انتخاب کردم که در من به وجود آمده بود؛ یعنی من دلداده شده بودم. شاید این را خیلی‌ها نپسندند، اما من این کتاب را در اوج جهل خودم نوشتم و همان جهل‌ها پایه روشنفکری من شد، پس من نمی‌توانم آن را پنهان کنم.
   گفتید قبلاً نه اهل قلم بودید نه خیلی اهل مطالعه در حوزه دفاع مقدس، «دلداده» اثر اول شماست با توجه به تجربه‌هایی که در این راه به دست آورده اید دوست دارید این راه را ادامه بدهید؟
هنوز که هنوز است هر وقت که «دلداده» را می‌خوانم احساس می‌کنم که آن را من ننوشتم بلکه این شهید بوده که نوشته است. اما چیزی که برایم مهم است این است که بتوانم دوباره آن حس را از شهید ماهینی بگیرم و بتوانم جلد دوم «دلداده» را بنویسم. اما اگر بحث این داستان را بگذارم کنار باید بگویم که دوست دارم بتوانم در عرصه نوشتن برای بچه‌ها کار کنم. دوست دارم خدا را عاشقانه به بچه‌ها معرفی کنم.

آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/7011/16/503062/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه
ایران عصر