تخـم‌مرغ خورشیـد





برگرفته از سایت قصه‌ها و افسانه‌ها/فرانسه
ترجمه:  راضیه خوئینـی
در قسمت‌های قبل خواندیم که «میلا» زنی جوان و تنها که در مزرعه سیب‌زمینی کار می‌کرد، روزی تخم مرغ درخشانی پیدا کرد. او فهمید این تخم‌مرغِ خورشید است و بزودی از آن بچه‌ای متولد می‌شود. میلا اسم پسر متولد شده را «تارکلل» گذاشت. تارکلل بزرگ شد و خواست به مادرش کمک کند چون آنها چیزی جز سیب‌زمینی برای خوردن نداشتند. روزی در دریا شیرجه زد و خودش را به زیر جزیره و خانه مادرش رساند و با دست‌هایش زمین را کند. ماهی‌ها از سوراخی که کنده بود وارد تنه و شاخه‌های درخت نان وسط خانه مادرش شدند. آنها به مردم جزیره از ماهی‌ها دادند اما مردم بدجنسی که از خوشحالی آنها ناراحت شده بودند، درخت را قطع کردند. آب به داخل خانه آمد و میلا غرق شد و جانش را از دست داد. تارکلل به سمت آسمان پرواز کرد و پیش پادشاه آسمان‌ها رفت. در راه مرد سنگی را که نگهبان آسمان‌ها بود زیر شاخ و برگی پنهان کرد. او تکه سنگی از پادشاه آسمان‌ها گرفت و آن را روی بدن میلا گذاشت و مادرش زنده شد. پادشاه 7 پری را مأمور کرد که مرد سنگی را پیدا کنند.
و حالا ادامه داستان.
7 پری در مقابل پادشاه حاضر شدند و قسم خوردند به هر قیمتی شده نگهبان آسمان را پیدا و دزدش را تنبیه می‌کنند. نمایندگان پادشاه روی جزیره در وسط دریا پایین آمدند. روی زمین مزرعه و در آب‌ها به‌دنبال نگهبان سنگی گشتند، ولی او را پیدا نکردند. آنها
همه جای جزیره را زیر پا گذاشتند، تمام ساحل را پیمودند، اما چیزی پیدا نکردند.
سرانجام وارد یک جنگل انبوه شدند و مرد سنگی را که میان برگ‌های درختان مخفی شده بود، پیدا کردند و بیرون آوردند. پری‌ها او را همانجا رها کردند و تصمیم گرفتند اول دزدش را پیدا و تنبیه کنند. برگشتند و به کلبه‌ای رسیدند، همان کلبه‌ای که میلا و تارکلل، پسر خورشید آنجا زندگی می‌کردند. پری‌ها نزدیک زن شدند و به او گفتند: «چرا مرد سنگی در جنگل، پشت کلبه تو بوده است؟ چه کسی این کار را کرده؟ چه کسی او را از آسمان دزدیده و در جنگل مخفی کرده؟» میلا که از ترس مثل درختی در میان وزش طوفانی شدید، می‌لرزید گفت: «آن شخص، پسرم تارکلل است که مرد سنگی را با خود به اینجا آورده است. آیا در آسمان‌ها مجازاتی در انتظار پسرم است؟»
میلا وارد کلبه‌اش شد و برش‌هایی از سیب‌زمینی‌‌های نیم‌پز شده را برداشت و آنها را با ماهی تازه پر کرد. ماهی‌ها در وسط سیب‌زمینی‌ها پختند و عطر و بوی شدید و خوشمزه‌ای همه جا را فرا گرفت. سپس میلا از کلبه‌اش بیرون آمد و از ماهی و سیب‌زمینی‌های پخته به 7 پری داد. آنها که از این نوع غذا هرگز ندیده بودند و نچشیده بودند، غذا به مذاقشان، بسیار عالی آمد و گفتند هرگز خوراکی به این خوشمزگی و خوبی نخورده‌اند. هنگامی که غذایشان تمام شد، میلا گفت: «این پسرم تارکلل است که مرد سنگی را با خود آورده اما فقط به این دلیل که از مرگ من سوگوار و غمگین بوده است، روانه آسمان شد تا برای جسم مرده‌ من جانی دوباره بگیرد.»
 پری‌ها که به خاطر خوردن غذای خوب و خوشمزه، نمک‌گیر شده بودند، هیچ چیزی نگفتند. سپس همراه مرد سنگی به طرف آسمان پرواز کردند. آنها از مجازات پسر خورشید صرف نظر کردند. مرد سنگی هم دوباره در بلندی‌های آسمان در میان همان جاده ایستاد، زوزه ‌کشید، گردباد درست ‌کرد و دوباره نگهبان آسمان‌ها شد.

آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/7021/16/504526/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه
ایران عصر