آرزوهای بر باد رفته


محمد بلوری
روزنامه نگار پیشکسوت
قسمت نود و ششم/ شب فرا می‌رسید و باران تندی دوباره شروع به باریدن می‌کرد. زن جوان پای پنجره خانه روستایی رها شده در حاشیه بیشه زار ایستاده بود و در عمق تاریکی مه آلود به درختچه‌های لخت که همچون اسکلت‌هایی به‌نظر می‌آمدند خیره نگاه می‌کرد. با سرگشتگی در این فکر بود که آیا باید به همراهی اسارت آمیزش با شوهر فراری از زندان ادامه دهد و در جریان تعقیب و گریز این مرد تبهکار با مأموران پلس پا به پایش دل به سرنوشتی ابهام‌آمیز و پرخطر ببندد؟
از پشت سر صدای شوهرش را شنید که به او پرخاش کرد برای چی رفتی تو هپروت؟ بیا سفره را بنداز که خیلی گشنه‌ام شده. شام را که خوردیم می‌زنیم به چاک جاده، می‌ترسم مأمورها رد پایمان را پیدا کنند. برسند به این کلبه جنگلی لعنتی.
زن به اعتراض بر سر مرد تشر ز