آیا فوت پدر پس از ازدواج مجدد مادر موجب بازگشت حضانت به مادر می‌گردد یا خیر؟

انتخاب سخت برای مادران مطلقه ازدواج دوم یا حضانت فرزند؟





براساس ماده ۱۱۶۹ قانون مدنی در مواردی که پدر و مادر جدا از هم زندگی می‌کنند، وضعیت نگهداری طفل به این صورت است که مادر به‌دلیل نیاز فرزند به محبت مادری، تا سن هفت سالگی طفل برای نگهداری از او دارای اولویت است و پس از آن حضانت طفل بر عهده‌ پدر است. حال تا این سن که مادر حضانت را برعهده دارد مواردی وجود دارد که این حق را از او سلب می‌نماید که ازدواج مجدد
جزو این موارد است

مطهره پایکاری
 وکیل پایه یک دادگستری
نگرانی اجازه نمی‌داد چشم برهم گذارم. نمی‌دانستم چه تصمیمی درست است. باید به عسل فکر می‌کردم یا زندگی خودم. آنقدر در تمام این روزها از خانواده و دوست و همسایه شنیده بودم که تا جوانی ازدواج کن و به فکر خودت باش، که سرم درد گرفته بود. حرف هایشان از روی تجربه‌شان بود. بیراه نمی‌گفتند اما باید جای من می‌بودند تا می‌فهمیدند که گذشتن از طفل کوچکم راحت نیست. خوب می‌دانستم که جواب مثبت دادنم مساوی است با از دست دادن عسل. نه اینکه آقای لطیفی مشکلی داشته باشد نه، تازه با شناختی که از او پیدا کرده‌ام و جلسات مشاوره به این نتیجه رسیده‌ام که می‌تواند همسر و پشتیبان خوبی باشد، مشکل محسن پدر عسل بود که به هنگام طلاق هم یادآوری کرده بود با ازدواج کردنم عسل را از من جدا می‌کند. آنها چه می‌دانستند از شدت وابستگی من و عسل به هم. چرخیدم و به صورت ماهش در خواب خیره شدم. چطور باید با خودم کنار می‌آمدم که به هفته‌ای یک یا نهایتاً دو روز دیدنش راضی بشوم. با تمام اینها عقل حکم می‌کرد که احساسی تصمیم نگیرم چون عسل تنها دو سال دیگر حضانتش با من بود. بعد از آن باید تا سن بلوغ نزد پدرش می‌ماند تا اینکه به سنی برسد تا بتواند خودش انتخاب کند. پس حتی اگر هم با ازدواج کردنم، محسن حضانت عسل را از من نمی‌گرفت، من دو سال دیگر فرصت پیدا می‌کردم برای اینکه در
لحظه به لحظه بزرگ شدن عسل شریک باشم. شاید حق با بزرگ تر‌ها است. باید ازدواج می‌کردم. سختی این دو سال بهتر از دیدن ناراحتی پدر و مادرم و نگاه‌های ترحم برانگیز گاه و بی‌گاهشان بود. فردا باید تصمیمم را با آنها در میان
بگذارم.
 ناپدری مصلحت نیست! نامادری مصلحت است؟
نمی دانم اگر علیرضا نبود چطور این روزهای بی‌عسل را سر می‌کردم. برای احساس نهایت خوشبختی، تنها، بودن عسل در کنارم را کم داشتم. به یک سال نکشید که محسن هم ازدواج کرد. اوایل ازدواجش هیچ تغییری در رفتار عسل نمی‌دیدم. اما هر چه پیش‌تر می‌رفت عسل گوشه گیرتر و کم حرف‌تر می‌شد. هر چه سعی می‌کردم غیر مستقیم از زبانش حرف بیرون بکشانم تا متوجه بشوم چه اتفاقی باعث این همه انزوایش شده، بی‌فایده بود. صحبت کردن با محسن هم راه خوبی نبود چون محال بود چنین تغییری را در عسل بپذیرد. اوضاع به همین منوال می‌گذشت تا اینکه عسل به کلاس اول رفت. مدرسه کاملاً در جریان این مسأله که عسل با پدر و نامادری‌اش زندگی می‌کند، بود و من تنها هر چهارشنبه برای تحویل گرفتن او به مدرسه می‌رفتم تا آخر هفته‌ها را با دخترکم بگذرانم. الحق که علیرضا هم درک می‌کرد و کوچکترین واکنش نامناسبی به این مسأله نداشت. سه ماهی از ابتدای سال تحصیلی می‌گذشت که یک روز اواسط هفته از مدرسه با من تماس گرفته شد تا اگر برایم مقدور است به آنجا بروم. فکرم کمی مشغول شد که چرا با من تماس برقرار کرده بودند. وقتی رسیدم، مشاور مدرسه منتظرم بود. آنها هم متوجه همان مسأله‌ای که من یک سال پیش به آن پی برده بودم شده بودند. انزوای عسل نگران‌کننده بود. گویا در مدرسه هم نتوانسته بود بخوبی ارتباط برقرار کند. اما نمی‌دانستند که من هم خود به‌دنبال چرایی این امر هستم. هر چه از محسن و حتی همسر او درخواست کرده بودند تا روزی برای صحبت با مشاوره مدرسه به آنجا بیایند فایده‌ای نداشت. خانم مشاور از رفتارهای عسل حدس می‌زد که تنها چیزی که این بچه را آزار می‌دهد بی‌توجهی بیش از اندازه در خانه است. تشخیصش با رفتاری که از عسل می‌دیدم شدیداً همخوانی داشت. کم توجهی تا این اندازه که منجر به انزوای یک کودک هفت ساله شود چه کم از شکنجه روحی داشت؟ می‌شود شکنجه نکنی ولی با دور کردن توجه پدر از طفل کوچکش آن کودک را شکنجه روحی بدهی؟ چرا تنها حضور ناپدری است که به مصلحت طفل نیست؟ باید خودم با محسن صحبت می‌کردم هرچند مطمئن بودم این تصمیم خیلی برای علیرضا خوشایند نیست اما می‌دانستم درک می‌کند. خوب می‌دانست هیچ چیز برایم مهم‌تر از عسل نیست. از همان جا راه شرکتی را که محسن در آن کار می‌کرد در پیش گرفتم. وقتی سراغش را گرفتم جوابی شنیدم که متعجبم کرد. سه روز بود که به مأموریت رفته بود و تا آخر هفته نیز نمی‌آمد. پس عسل این هفته را در خانه مادربزرگش می‌گذراند. حتی برای اینکه من متوجه نشوم حاضر نشده بود او را نزد من بیاورد. هنوز هم لجباز بود. حتی اگر می‌دانست آسیب این لجبازی‌هایش متوجه دختر خودش است برایش مهم نبود. باید منتظر می‌شدم تا از سفر بازگردد. چهارشنبه طبق روال همیشه به مدرسه رفتم تا عسل را بردارم که گفتند امروز مدرسه نیامده عجیب بود که محسن به من خبر نداده بود. پس حتماً برگشته بود. با تلفنش تماس گرفتم اما خاموش بود. راهی خانه‌اش شدم تا آنجا عسل را تحویل بگیرم. وقتی رسیدم با دیدن خانه سیاهپوش از بنرهای تسلیت پاهایم به زمین میخ شد. عکس بزرگ محسن جلوی در خانه راه هرگونه سؤالی را می‌بست. جز اینکه حالا چه بر سر دخترکم می‌آید؟

آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/7034/15/507619/1
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه
ایران عصر