وفاداری والاتر

خداحافظی


جیمزکومی
مترجمان: مسعود میرزایی و بهجت عباسی
از اداره بیرون آمدم. گروه بزرگی از کارکنان اف‌بی‌آی در لس‌آنجلس جمع شده بودند. در چشمان بسیاری از آنها اشک جمع شده بود. کوتاه با آنها صحبت کردم و به آنها گفتم که ارزش‌های اف‌بی‌آی بزرگ‌تر و قوی‌تر از تک تک ماست. گفتم از اینکه آنها را ترک می‌کنم، دلم شکسته است اما آنها باید بدانند که ویژگی‌هایشان به عنوان افرادی صادق، دارای صلاحیت و مستقل این مسأله را دردناک‌تر کرده است. از این که آنها را ترک می‌کردم، متنفر بودم. به دفتر خانم «دِیردِر فایک» رئیس اداره اف‌بی‌آی در لس‌آنجلس رفتم. من او را برای این شغل انتخاب کرده بودم و به قضاوت او اعتماد داشتم. اولین احساس غریزی من و او این بود که باید در هر صورت در دیگر مراسم تنوع بخشی به نیروهای اف‌بی‌آی به عنوان یک شهروند عادی شرکت کنم. این موضوعی بود که من عمیقاً به آن اهمیت می‌دادم و هنوز هم می‌توانستم این مردان و زنان با استعداد را برای ملحق شدن به این نوع زندگی تشویق کنم هر چند که دیگر خودم بخشی از آن نبودم. البته در نهایت به این نتیجه رسیدیم که حضور من و نمایش‌های رسانه‌ای باعث انحراف اذهان از مسأله اصلی خواهد شد و بیش از آنکه مفید باشد، آسیب‌رسان خواهد بود. تصمیم گرفتم به خانه بروم.
پرسشی که به ذهنم آمد این بود که: چگونه به خانه بروم؟ من این تصمیم را به کسی محول کرده بودم که دقایقی قبل به عنوان سرپرست اف‌بی‌آی تعیین شده بود، یعنی آندرو مک‌کیب، معاونم. این خبر به اندازه خود من برای او هم عجیب بود. حالا او رئیس بود. او و تیمش باید به این نتیجه می‌رسیدند که چه چیزی قانونی و مناسب است. فکر می‌کردم که فاصله دو هزار و 700 مایلی تا خانه را تنهایی رانندگی کنم. بعد فکر کردم من، نه مجرد و نه دیوانه هستم. سرپرست اف‌بی‌آی تصمیم گرفت با توجه به اینکه سازمان همچنان مسئولیت حفظ امنیت من را برعهده دارد، بهترین گزینه این است که با هواپیما برگردم، به همراه همه جزئیات امنیتی و کارکنان پروازی که به هر حال باید به واشنگتن بر می‌گشتند. ما سوار خودرو شدیم و به سمت فرودگاه راه افتادیم.
بالگردهای شبکه‌های خبری ما را از اداره پلیس لس‌آنجلس تا فرودگاه همراهی کردند. وقتی آهسته در ترافیک لس‌آنجلس حرکت می‌کردیم به سمت راستم نگاه کردم.
در خودرو کناری، مردی حین رانندگی داشت خبر مربوط به ما را که از بالگردها مخابره می‌شد روی موبایلش تماشا می‌کرد. او برگشت و از پنجره باز خودرواش انگشتش را به نشانه آرزوی موفقیت بالا گرفت. مطمئن نبودم که چطور کنترل خودرو را در اختیار دارد.
طبق روال عادی، به همراه اسکورت پلیس وارد باند فرودگاه شدیم و جلوی پلکان هواپیمای اف‌بی‌آی ایستادیم. من به‌طور معمول از مقامات پلیس که همراهی‌مان کرده بودند، تشکر می‌کردم  اما آنقدر حواسم پرت بود و بی‌حس شده بودم که  فراموش کردم تشکر کنم. «جاش کمپبل» دستیار ویژه‌ من، مثل همیشه، چیزی را دید که من نتوانسته بودم ببینم. سُقلمه‌ای به بازویم زد و از من خواست که از ماموران پلیس تشکر کنم. این کار را کردم و با هر کدام از آنها دست دادم و بعد به سمت پله‌های هواپیما برگشتم. نمی‌توانستم به خلبانان یا تیم امنیتی‌ام نگاه کنم برای اینکه می‌ترسیدم احساساتی شوم. آنها ساکت بودند. بالگردهای خبری همه حرکات ما را تا زمان بلند شدن هواپیما از باند پوشش دادند و همه این تصاویر در شبکه‌های خبری منتشر شد.

آدرس مطلب http://www.iran-newspaper.com/newspaper/page/7104/13/516237/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha
انتخاب نشریه
جستجو بر اساس تاریخ
ویژه نامه
ایران عصر